#موژان_من_پارت_273
- خري يا خودت و به خريت ميزني ؟ ديگه رادمهر كه ميدونه عروسي به خاطر چي به هم خورد ميخواي به شك و ترديداش دامن بزني؟ داري با زندگيت چيكار ميكني ؟
ازش فاصله گرفتم و گفتم :
- ولم كن سوگند . من نه مجرمم نه گناهكار . اگه افكار رادمهر مسمومه پس همون بهتر كه توي همين افكار مسمومش بمونه .
ازش فاصله گرفتم و به سمت سيما جون رفتم مشغول حرف زدن باهاش بودم كه عده اي دختر و پسر براي رقص اومدن وسط . چراغارو خاموش كرده بودن و فقط صداي كر كننده ي موزيك بود كه شنيده ميشد . رقص نور روشن كرده بودن و همه مشغول بودن . فقط نشسته بودم و با نگاه به جمع دست ميزدم براشون . مدام حواسم بود جوري بشينم كه كمتر پاهام معلوم بشه . زير چشمي دنبال رادمهر ميگشتم ولي خبري ازش نبود . احسان هنوز همون گوشه وايساده بود و نگاه خيرش روي من بود . زير نگاهاش معذب ميشدم كاش انقدر نگاهم نميكرد . چراغا كه روشن شد تازه تونستم رادمهر و پيدا كنم با افسانه دختر خاله ي عزيزش مشغول رقص بود از حسادت داشتم آتيش ميگرفتم . آهنگ تموم شد . رادمهر تنها يه نگاه بهم انداخت و بعد با بي تفاوتي چهرش و ازم گرفت .
سوگند كنارم اومد و با لحن شوخ رو به سيما جون گفت :
- ببخشيد سيما جون ميشه عروستون و دو دقيقه قرض بگيرم ؟ بالاخره صاحب تولده ديگه بايد برقصه .
سيما جون لبخندي زد و گفت :
- خواهش ميكنم عزيزم . برين خوش باشين .
دودل از جام بلند شدم تو دلم همش به سوگند فحش ميدادم با اين لباس انتخاب كردنش . همش معذب بودم .
رادمهر وقتي من و وسط ديد اخماش تو هم رفت انگار با اخماش انرژي مضاعف گرفته بودم . لبخندي روي لبم نشست و با سوگند مشغول رقص شديم .
كم كم احسان رو هم ديدم كه به جمع رقصنده ها اضافه شد . اول با دختري كه نميشناختم شروع به رقصيدن كرد و بعد به سمت من اومد و گفت :
- با من ميرقصي ؟
romangram.com | @romangram_com