#موژان_من_پارت_272


- نميري پيش دوستاتون ؟ تا جايي كه ميدونم بيشتر دوستاي رادمهر دوستاي تو هم هستن ؟

همونجوري خيره به من گفت :

- تنهايي رو بيشتر دوست دارم . حداقل تنها بودن اين مزايا رو داره كه بتونم با تو هم صحبت بشم و لذت ببرم .

لبخند مصنوعي تحويلش دادم . از حرفش زياد خوشم نيومد . انگار از روي هوشياري حرف نميزد .

دنبال راه فراري بودم كه سوگند به دادم رسيد همينجوري كه دستم و ميكشيد رو به احسان گفت :

- احسان جان شرمنده سيما جون مُوژان و صدا ميزنه .

عذر خواهي كردم و همراه سوگند راه افتادم . نفس عميقي كشيدم . صداي سوگند و كنار گوشم شنيدم :

- گيس بريده من به جاي تو مردم و زنده شدم ! نگاهاي خشمگين رادمهر و نديدي ؟ باز وايسادي با احسان دل ميدي و قلوه ميگيري ؟

اخمي كردم و گفتم :

- من كار خلافي نكردم كه بخوام به خاطرش توبيخ بشم يا بترسم .

سوگند ايستاد من و به سمت خودش برگردوند و گفت :


romangram.com | @romangram_com