#موژان_من_پارت_271
بعد از مراسم معارفه به سمت مامان و بابا رفتم كه كنار عمو و زن عمو نشسته بودن . بابا در آغوشم گرفت و روي پيشونيم بوسه اي زد و برام آرزوي عمر با عزت كرد مامان هم همينطور ولي تنها فرقي كه مامان با بابا داشت اشكاش بود ! هميشه سر تولدام مامان اشك ميريخت نميدونم شايد دلش براي بچگيام تنگ ميشد ! مامان و بوسيدم و به سمت عمو و زن عمو رفتم . سارا رو هم در آغوش گرفتم و كنار سوگند ايستادم كه ديدم با چشم و ابرو به سمتي اشاره ميكنه نگاهم به اون طرف افتاد با ديدن احسان كه ليواني در دستش بود و به سمت من خيره شده بود قلبم فشرده شد . توي كت و شلوار كرم رنگش جذاب شده بود . با ديدنش تولد و جشن و مهمونارو كلا فراموش كردم انگار . به سمتش رفتم گوشه اي به ديوار تكيه زده بود . رو به روش قرار گرفتم با ديدنم همون لبخند مهربون هميشگيش و به روم پاشيد و گفت :
- سلام . تبريك ميگم .
ناخود آگاه لبخندي روي لبم نشست گفتم :
- سلام ممنون . خوشحالم كردي با اومدنت .
- تورو شايد ولي مثل اينكه رادمهر امشب به خونم تشنست .
با لبخند به سمتي كه اشاره كرده بود نگاهي انداختم . رادمهر ميون جمع دوستاش بود و با اخماي توي هم نگاهش روي من خيره مونده بود . انگار اصلا توجهي به جمعي كه توش قرار گرفته بود نداشت . با عصبانيت ليواني كه توي دستش بود و يه ضرب خورد . توي دلم گفتم ." حالا نوبت منه كه يه ذره تورو بچزونم آقا رادمهر ! "
- تنها اومدي ؟
نيشخندي بهم زد و گفت :
- پس انتظار داشتي 1 جين بچه رو با خودم بردارم بيارم ؟
خنديدم :
- نه منظورم اين نبود .
نگاهم با نگاهش تلاقي كرد توي سكوت فقط به هم خيره شده بوديم . چرا اون حسي كه هميشه با نگاه كردن به چشماش پيدا ميكردم و الان نداشتم ؟ نگاهم و ازش گرفتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com