#موژان_من_پارت_270


سيما جون رو به من و سوگند گفت :

- نه والا تعريف الكي كه نميكنم جفتتون خوشگلين .

لبخندي زديم و ازش تشكر كرديم مانتوم و در آوردم سيما جون با ديدن لباسم گفت :

- چقدر اين لباس بهت مياد عين فرشته ها شدي .

با ناراحتي گفتم :

- به نظرتون يكم زيادي باز نيست ؟ راستش سليقه ي اين خانومه .

و به سوگند اشاره كردم . قبل از اينكه سوگند حرفي بزنه سيما جون گفت :

- نه مادر حالا برو بقيه رو ببين خيلي لباساشون باز تر از اين حرفاست . لباست قشنگه اتفاقا .

سوگند چشم و ابرويي برام اومد كه يعني ديدي سليقم حرف نداره . منم لبخندي بهش زدم .

براي بيرون رفتن از اتاق استرس داشتم عكس العمل رادمهر در مورد لباسم چيه يعني ؟ اون روز يه تاپ پوشيده بودم هزار تا گير بهم داد حالا اين لباس و ميديد چي ميگفت ؟

بالاخره با سيما جون و سوگند از اتاق بيرون رفتيم . بعد از جريانات عروسي اولين بار بود كه توي جمع خانوادگي حاضر ميشدم . نميدونستم برخوردشون باهام چيه . يا اينكه چجوري بايد باهاشون حرف بزنم . سوگند بالافاصله از ما جدا شد و به سمت مهموناي خودمون رفت ولي سيما جون دست من و گرفت تا به همه ي فاميلشون معرفي كنه . انقدر شلوغ بود و تعداد مهمونا زياد بود كه هيچ كدوم از اسامي و نسبتها يادم نموند . تنها كسايي رو كه ميشناختم خانواده ي خاله ي رادمهر بود . به نظرم اومد كه فاميلاي رادمهر اينا بيشتر توي اون جمع حضور دارن !


romangram.com | @romangram_com