#موژان_من_پارت_269

لبخندي زدم دوباره توي آينه نگاهي به خودم انداختم . تو دلم گفتم " امشب قراره خوش بگذروني بيخيال رادمهر ! حالا فكر كرده كيه پسره ي از خود راضي "

حالم يكم بهتر شده بود . تصميم گرفتم تا آخر امشب به رادمهر اصلا فكر نكنم . وقتي كار آرايش موها و صورت سوگند هم تموم شد با هم آژانس گرفتيم تا مستقيم بريم به محل برگزاري تولد . كنجكاو بودم كه ببينم اين دوست سوگند كي هست كه منو هم به تولدش دعوت كرده . سوگند توي كل مسير مدام به يكي اس ام اس ميزد يا به آرومي با تلفنش حرف ميزد . كنجكاو شده بودم كه ببينم كيه ولي به روي خودم نياوردم . ساعت حدوداي 7 بود كه رسيديم . با ديدن خونه ي رادمهر اخمي به سوگند كردم و گفتم :

- واسه چي اومدي اينجا ؟

- بريم بالا ميفهمي .

- سوگند من پام و تو خونه ي رادمهر نميذارم . زود بيا بريم الان دير ميشه ها دير به تولد ميرسيم .

- بهت ميگم بيا رادمهر كارت داره فوقش بهش ميگيم بعدش مارو برسونه تولد .

با هر زوري كه بود بالاخره من و برد داخل خونه . در خونه نيمه باز بود در و باز كرد و من و به داخل هل داد . همه ي چراغا خاموش بود . به محض ورود من چراغا روشن شد و چشمم به يه عالمه آدم افتاد كه همه با فرياد تولدم و بهم تبريك ميگفتن . شوكه شده بودم . اينجا چه خبر بود ؟ خونه پر از آدماي آشنا و نا آشنا بود . پرسشگر به عقب برگشتم تا حداقل با نگاه كردن به سوگند بفهمم قضيه از چه قراره . بر خلاف انتظارم سوگند اصلا شوگه نشده بود پس از همه چي با خبر بود ؟ بعدا حسابت و ميرسم سوگند خانوم . بين جمعيت نگاهم به دنبال يكي بود فقط . بعد از گشتن بالاخره پيداش كردم گوشه اي ايستاده بود و فقط دست ميزد . هيچ لبخندي روي صورتش نبود . دلم گرفت ولي بعد با خودم گفتم همين كه تولد من و توي خونه ي خودش گرفته يه نشونست !

سيما جون به سمتم اومد و دستم و كشيد و رو به همه گفت :

- شرمنده اول بذارين دخترم لباساش و عوض كنه بعد مياد پيشتون با اجازه .

همه ي مهمونا خنديدن و سر جاهاشون نشستن . داشتم به سمت اتاق ميرفتم كه صداي آهنگ كر كننده اي به گوشم رسيد . خدا آخر و عاقبت امشب و به خير كنه . من و سوگند همراه سيما جون به اتاق مشترك رفتيم . سيما جون نگاهي بهم كرد و گفت :

- واي چقدر ناز شدي مُوژان جون .

- مرسي مامان چشماتون قشنگ ميبينه .

romangram.com | @romangram_com