#موژان_من_پارت_268
روم و به سمت سوگند كردم و گفتم :
- بيا سوگند خانوم منم اونجا همين و به جناب عالي گفتم . هي گوش نكردي !
سوگند بي توجه به من رو به مامان گفت :
- نه زن عمو زيادم لختي نيست . ببينيد چه تن خور خوشگلي داره .
مامان نگاه پر شك و ترديدي به لباسم انداخت و گفت :
- چي بگم والا قشنگ كه هست . مباركت باشه مادر .
با اين حرف رضايتش و از پوشيدن اون لباس نشون داد . سوگند بعد از شام از خونمون رفت . براي بار صدم نگاهي به گوشيم كردم . هيچ خبري از رادمهر نبود . با كلافگي خوابيدم و ديگه به هيچي فكر نكردم .
صبح روز تولد رسيد . مدام منتظر زنگ يا پيام تبريكي از طرف رادمهر بودم ولي هيچ خبري نبود انگار اصلا براش مهم نبود كه روز تولدم بود اون روز ! ناراحت و سرخورده به تلاشاي سوگند نگاه ميكردم چند روز بود مشكوك شده بود همش در مورد تولد حرف ميزد و مدام ازم ميپرسيد اون روز ميخوام موهام و چجوري درست كنم . منم با خونسردي فقط نگاهش ميكردم . به نظرم دليلي نداشت كه انقدر در تلاش باشيم . تولد يكي ديگه بود ميتونستم خيلي ساده موهام و دورم بريزم . وقتي اين پيشنهاد و به سوگند دادم خيلي عصباني شد و آمپر تركوند اصلا نميفهميدم كه چرا بايد انقدر مهم باشه !
از صبح روز تولد به زور سوگند به آرايشگاه رفتيم . سوگند تند تند به آرايشگر پيشنهاد ميداد براي آرايش صورتم و موهام . كل مدتي كه توي آرايشگاه بوديم از كارا و رفتاراي سوگند متعجب بودم . يه تولد كه اين حرفارو نداشت .
از صبح بغض كرده بودم و هر لحظه امكان داشت كه اشكم سرازير بشه . صبح مامان و بابا و سوگند بهم تولدم و تبريك گفتن حتي سيما جون و بابا سياوشم زنگ زدن و تبريك گفتن ولي دريغ از رادمهر كه يه خبر حتي ازم بگيره . خيلي نامرد بود مثلا شوهرم بود ! مدام خودم و دلداري ميدادم و جلوي اشكام و ميگرفتم . وقتي با كمك آرايشگر توي آينه به خودم نگاه كردم از تعجب دهنم باز مونده بود حتي روز عروسيمم انقدر خوب نشده بود قيافم . يكم از موهام و بالاي سرم جمع كرده بود و بقيش و هم روي شونم ريخته بود . آرايش كم رنگ و دخترونه اي برام كرده بود . سوگند با ديدنم متعجب و هيجان زده گفت :
- واي مُوژان خيلي خوب شدي .
romangram.com | @romangram_com