#موژان_من_پارت_263
- مُوژان بلند شو رسيديم .
نگاهي به اطراف كردم جلو در خونمون بوديم . كيفم و برداشتم و بدون خداحافظي ازش پياده شدم و به اتاقم پناه بردم .
تا صبح همش گريه ميكردم . براي سرنوشتم براي احساساتم براي سهل انگاري هام !
فصل بيستم
1 ماهي گذشت نزديك عيد بود و هوا كم كم داشت گرم ميشد . همه چي روي روال معموليش افتاده بود . 2 بار احسان و ديدم . 1 بار خونه ي خودمون و 1 بار هم خونه ي عمو مهرداد . توي اين دو تا برخورد بازم نگاهاي خاصش و ديدم ولي مثل قبل دلم و نلرزوند . البته دروغه اگه بگم بي تفاوت از كنارش گذشتم ولي به اندازه ي قبل حالم و دگرگون نكرد .
رادمهر و توي اين 1 ماه بيشتر ميديدم . البته بيشتر خونه ي مامان و باباش و خونه ي خودمون . ديگه كمتر با هم سر جنگ داشتيم انگار با هم كنار اومده بوديم بعد از اون روز كه با هم حرف زده بوديم ديگه پيش نيومده بود دو تايي با هم تنها حرف بزنيم . يعني يه جورايي انگار جفتمونم رغبت نداشتيم ديگه . هنوزم احساساي ناشناخته ي خاصي بهش داشتم . ولي با حرفاي اون شبش قلبم و بدجوري شكسته بود . حتي تلاشي نميكرديم كه سوء تفاهمات حل بشه !
زن عمو سروناز هم بالاخره از يزد برگشت . مثل اينكه برادرش قبول نكرده بوده كه بياد تهران البته خود زن عمو ميگفت حالشم بهتر شده . بعد از اون همه مدت واقعا دلم براي زن عمو هم تنگ شده بود .
يه روز توي اتاقم نشسته بودم و بي حوصله كتابي رو ورق ميزدم كه سوگند اومد خونمون . صداش و ميشنيدم كه با مامان سلام و احوالپرسي ميكنه بعد در اتاقم و به شدت باز كرد و اومد تو . مثل هميشه خنده رو بود گفت :
- چته باز تو خونه چمباتمه زدي ؟ پاشو ببينم .
- پاشم چيكار كنم ؟
- واي مُوژان نميدونم عجب هوايي شده . آدم دوست داره هي توي خيابون نفس بكشه .
romangram.com | @romangram_com