#موژان_من_پارت_262
- اگه غريبم چرا اون روز توي ماشين من و بوسيدي ؟
هيچ وقت فكر نميكردم بتونم در مورد اين اتفاقا انقدر رك باهاش حرف بزنم ! به سمتم برگشت انگار از چشماش آتيش ميزد بيرون نگاهي بهم كرد و گفت :
- غريبه هستي برام ولي فقط از نظر احساسي . دركت نميكنم . اصلا كنارم حست نميكنم . تو شرعا و قانونا زنمي ولي احساس زنم و بهم نميدي . تو واقعا من و چي فرض كردي ؟ من پسر پيغمبرم ؟ فكر كردي خيلي راحته برام كه توي خونه ي خودمون با هم باشيم ولي من جدا بخوابم توام جدا ؟! يا واقعا فكر كردي ميتوني هر موقع شب كه دلت خواست و از خواب پريدي من و بكشوني به اتاقت و خودت با خيال راحت و آرامش بخوابي ؟ مُوژان توي اون كلت چي ميگذره ؟ بهت نزديك شدم چون نياز دارم زنم باشي .
از حرفش تكون سختي خوردم يعني براي نيازاش به سمتم اومده بود ؟ به سمتش رفتم مشتاي گره شدم و به سينش كوبيدم و ميون هق هق بلند فرياد ميزدم :
- ازت متنفرم رادمهر . ازت متنفرم . تو يه حيووني . تو احساسات و همه چي من و به بازي گرفتي . ازت متنفرم .
عصبي شده بودم . هيچ جوري نميتونستم مهارش كنم . رادمهر اصلا سعي نميكرد جلوم و بگيره . كم كم دستام شل شد و پايين افتاد .
رادمهر بدون اينكه بهم نيم نگاهي بندازه ازم فاصله گرفت و به سمت ماشين رفت توي همون حال گفت :
- بيا سوار ماشين شو ميرسونمت خونه .
حرفاي رادمهر برام مثل شوك بود . يعني من و بازي داده بود ؟ حقته مُوژان ! مگه توام بازيش نداده بودي ؟ حداقل اون انقدر مرد بود كه با آبروت بازي نكرد ولي تو باهاش چيكار كردي ؟
انرژيم تحليل رفته بود . حتي حال مخالفت هم نداشتم .
كشون كشون خودم و به ماشينش رسوندم و سوار شدم . سرم و به شيشه تكيه دادم و چشمام و بستم . نفهميدم چقدر تو راه بوديم . يهو با صداش به خودم اومدم :
romangram.com | @romangram_com