#موژان_من_پارت_261

دوباره خونسرد شده بود گفت :

- اگه راستش و بخوام بگم نه ! كلا نه اسمت نه نسبتمون هيچ احساس مسئوليتي بهم نميده . چون هيچ وقت كنار خودم نداشتمت كه بخوام همچين حسي بهت پيدا كنم . تو براي من يه غريبه اي . حتي درست نميشناسمت .

دندونام و با حرص روي هم فشار دادم و از ماشين پياده شدم حتي نميدونستم كجاييم رادمهرم پياده شد و گفت :

- كجا ميري برو سوار ماشين شو .

- ترجيح ميدم خودم برم . ما براي هم غريبه ايم بهتره همه چي خيلي زود تموم بشه و كلا با هم غريبه بشيم .

كلافه دستي توي موهاش كشيد و دستم و گرفت تا به سمت ماشين ببره . سريع دستم و به سختي از توي دستش بيرون كشيدم و گفتم :

- اگه برات غريبم اگه هيچ حسي بهم نداري حداقل انقدر مرد باش و بهم نزديك نشو . بذار تو غريبگيمون بمونيم .

نگاه متعجب و عصبانيشو بهم دوخت و گفت :

- بيا بريم مُوژان ديگه داري هذيون ميگي كم كم !

با اين حرفش يهو بغضم تركيد . حالا داشتم جلوش اشك ميريختم . گفتم :

- هذيون نميگم دارم واقعيت و بهت ميگم . مگه غير از اينه ؟ ديگه بذار با هم رك باشيم ! اگه برات غريبم چرا توي خونت انقدر بهم نزديك شدي ؟

دوباره دستي توي موهاش كشيد . پشتش و بهم كرد و به سمت ماشينش قدمي برداشت دوباره بلند تر از قبل گفتم :

romangram.com | @romangram_com