#موژان_من_پارت_252


رو به سوگند گفتم :

- حالا ميگي چيكار كنم ؟ با اينكه ديروزم رفتم ديدمش ولي امروز اصلا هيچ خبري هم ازم نگرفت انگار كه اصلا مُوژاني وجود نداره .

سوگند خنده اي كرد و گفت :

- ميخواي بهش زنگ بزن فحش بده !

اخمام و تو هم كردم و گفتم :

- چرند نگو سوگند .

- نميدونم آخه . من مغزم كار نميكنه فعلا بيا بريم يه چيزي واسه شام درست كنيم كه ما ناهار درست و حسابيم نخورديم .

- نه ديگه من ميرم خونه .

- غلط كردي مگه من ميذارم .

دستم و كشيد و با هم به آشپزخونه رفتيم .

اون شب كنار سوگند اينا خيلي بهم خوش گذشت جوري كه چند لحظه اي از فكر رادمهر بيرون اومدم ولي هنوزم ازش دلخور بودم كه خبري ازم نگرفته .


romangram.com | @romangram_com