#موژان_من_پارت_251

- چرت نگو سوگند . خودم ميدونم اين چند وقت زيادي ديدمش ازش فاصله بگيرم درست ميشم .

- واقعا ميخواي ازش فاصله بگيري؟ بگو ببينم اصلا ميخواي با زندگيتون چيكار كني ؟

- نميدونم سوگند هنوز هيچي نميدونم .

- من ميدونم ولي .

نگاهش كردم كه دوباره گفت :

- ببين الان داشتي حرف ميزدي همش رادمهر بود بين حرفات حتي تو 1 كلمه هم از احسان نگفتي . اصلا چند وقته كه ديگه به احسان فكر نميكني ؟

خواستم چيزي بگم كه نذاشت دوباره گفت :

- مُوژان با خودت صادق باش حضور رادمهر توي زندگيت تورو از فكر احسان دور كرده . قبلا حرف ميزدي انقدر احسان احسان ميكردي كه آدم بالا مياورد ولي الان چي ؟ يه كلمه هم هيچي در موردش نگفتي . چرا دلتنگ اون نيستي ؟ چرا سراغ اونو نميگيري ؟ هان ؟ به اين فكر كردي تا حالا ؟

سوگند راست ميگفت ولي نميخواستم باور كنم گفتم :

- شايد به خاطر اينه كه دارم سعي ميكنم احسان و فراموش كنم .

- شايد سعي كني احسان و بيرون كني از زندگيت ولي الان داري سعي ميكني كه رادمهر و وارد زندگيت كني .

حرف سوگند انگار من و از خواب بيدار كرد واقعا چند وقت بود كه از احسان خبر نداشتم ؟ چرا هيچ حسي تو قلبم با گفتن اسمش ديگه به وجود نمي اومد ؟ آخه اصلا احساسايي كه به احسان داشتم و به رادمهر ندارم . مطمئن بودم كه عاشقش نشده بودم . اين فقط عادت بود !

romangram.com | @romangram_com