#موژان_من_پارت_244
- مامان من سيرم ميخوام بخوابم لطفا صدام نكنين .
اومدم توي اتاقم ولي هنوز صداي غرغراي مامان و ميشنيدم :
- آخه مگه آدم با شكم خالي هم خوابش ميبره ؟ ناهار درست و حسابيم كه نخوردي آخه . دختر تو به چي زنده اي آخه ؟
حوصله ي جواب دادن نداشتم بالاخره هر چي من ميگفتم مامان يه چيز ديگه ميگفت .
لباسام و در آوردم و روي تخت ولو شدم . همش فكرم پيش رادمهر بود . امروز كجا ميخواست بره كه انقدر من و راحت دك كرد ؟ هي جابه جا ميشدم روي تختم كلافه بودم . براي خودمم عجيب بود كه چرا انقدر كنجكاو و عصبي شدم . اصلا به من چه با هر كسي ميخواد قرار بذاره ! ولي ته دلم احساساتم چيز ديگه اي ميگفت .
براي اينكه از فكر و خيال زياد ديوونه نشم گوشيم و برداشتم تا يه زنگي به سوگند بزنم خيلي وقت بود ازش خبر نداشتم :
- بله ؟
- سلام
- به چه عجب دختر عموي گرامي . حال شما خوبه ؟
- بد نيستم تو خوبي؟
-جات خالي توپ توپم . باز كشتيات غرق شده ياد سوگند بدبخت افتادي ؟
romangram.com | @romangram_com