#موژان_من_پارت_243

با كنايه گفتم :

- نه ميترسم ديرت بشه ! خودم ميتونم برم .

متوجه كنايم شد اخماش و تو هم كرد و گفت :

- هر جور كه خودت راحت تري .

باورم نميشد رفتارش انقدر سرد باشه ! پس اون اتفاقايي كه بينمون افتاده بود چي بود ؟ با حرص ازش خداحافظي كردم و از اتاقش اومدم بيرون . منشي با ديدنم دوباره از جاش بلند شد و خداحافظي كرد . حوصلش و نداشتم لبخند بي جوني بهش زدم و از در مطب اومدم بيرون . لعنت به تو رادمهر . تقصير من بود كه انقدر راحت بهت عادت كرده بودم . فكر كردي بدون تو ميميرم ؟ هه !

بدون اينكه تاكسي بگيرم پياده مشغول قدم زدن شدم . اخمام تو هم بود و راه ميرفتم .

يعني ميخواست كجا بره ؟ انقدر اونجا رفتن من براش بي اهميت بود ؟ چند دقيقه يه بار برميگشتم عقب و نگاه ميكردم نميدونم شايد اميد داشتم رادمهر بياد دنبالم . چه خيال خامي !

تا خونه پياده اومدم از سرما پاهام سست شده بود ديگه . رفتم تو خونه مامان با ديدن چهره ي در هم من گفت :

- رفتي بيرون دلت باز شه بدتر شدي ؟

سعي كردم لبخند بزنم گفتم :

- سرحال شدم كلي فقط يكم سردمه .

- باشه زود لباسات و عوض كن بيا الان باباتم مياد ميخوايم شام بخوريم .

romangram.com | @romangram_com