#موژان_من_پارت_238
در حياط و بستم و بهش تكيه زدم صداي ماشينش و شنيدم كه دور ميشد . چشمام و بستم . چرا احساس بدي نداشتم ؟ چم شده بود ؟ دستم و روي گونه ام گذاشت طبق معمول داغ شده بود از هيجان . با سستي به سمت خونه رفتم . همه ي چراغا خاموش بود و خونه توي سكوت فرو رفته بود مامان و بابا خواب بودن منم آروم و بي سر و صدا به سمت اتاقم رفتم .
لباسام و عوض كردم و روي تختم دراز كشيدم . به محض اينكه چشمام و ميبستم همه ي اتفاقات چند لحظه پيش جلوي چشمم ميومد . چه مرگم شده بود ؟ اين چه احساسي بود كه داشتم دچارش ميشدم ؟ با فكر كردن به رادمهر همون گرما دوباره زير پوستم ميدويد .
خجالت دخترونه اي همه ي وجودم و گرفته بود . لبخند غير ارادي روي لبهام نشسته بود .
رادمهر مال من بود واقعا ! رادمهر شوهر من بود ! امروز توي رستوران متوجه نگاه چند تا دختر جوون به رادمهر شده بودم . تازه داشتم اين روزا دقيق تر بهش نگاه ميكردم . برخلاف چيزي كه قبلا فكر ميكردم اخلاقاي خوب هم خيلي داشت . تازه داشتم به اين نتيجه ميرسيدم كه با زندگيم واقعا چيكار كرده بودم .
با همه ي هيجاناتي كه داشتم بالاخره به خواب رفتم .
فصل نوزدهم
3 روزي بود كه از رادمهر خبري نداشتم . مثل مرغ سركنده شده بودم و همش بي حوصله بودم . مدام توي خونه غر ميزدم جوري كه ديگه مامان شاكي شده بود . خوب حق هم داشت از همه چي ايراد ميگرفتم و الكي بهانه گير شده بودم . انتظار داشتم بعد از اون برخورد نزديكمون با هم حداقل يه زنگ بهم بزنه ولي انگار توقع پوچ و بي جايي بود . هي هر روز نسبت به علاقه ي رادمهر سرد و سردتر ميشدم . سوگندم كه هنوز يزد بود . باز حداقل اگه سوگند تهران بود كمتر متوجه جاي خالي رادمهر ميشدم . روز سوم بود ديگه حسابي عصبي شده بودم دوست داشتم هر جور شده ببينمش تا احساساتش و بيشتر بفهمم نسبت به خودم . غرق فكر بودم كه چجوري ببينمش فكري توي سرم جرقه زد با عجله از جام بلند شدم و لباسام و پوشيدم . مامان وقتي من و لباس پوشيده ديد گفت :
- جايي ميري ؟
با خونسردي گفتم :
- آره ميرم يكم قدم بزنم توي خونه پوسيدم .
romangram.com | @romangram_com