#موژان_من_پارت_237


نگاهم و به زخم بالاي لبش انداختم و همونجوري خيره به لبش گفتم :

- خونش بند اومد بالاخره . حق با تو بود احتياج به بخيه نداشت .

شونه اش و بالا انداخت و با قيافه ي بامزه اي گفت :

- هميشه حق با منه .

- آره هميشه هم خود شيفته اي .

قهقهه اي زد و ساكت موند . منتظر بود از ماشين پياده بشم ولي انگار پاهام جون نداشت دلم ميخواست همون جا بمونم . نگاهم و دوباره به زخم روي لبش دوختم و كم كم پايين تر اومدم و به لبش رسيدم . با صداي رادمهر به خودم اومدم :

- ميخواي برم يه چرخ ديگه هم بزنم ؟

تازه انگار به خودم اومدم خيلي داشتم لفتش ميدادم ديگه . اصلا معلوم هست حواست كجاست دختر ؟ 1 ساعت به لبش زل زدي ! اونوقت ميخواي كاريتم نداشته باشه ؟ خوب كرم از خود درخته ديگه !

دستپاچه افكارم و پس زدم و در ماشين و باز كردم و گفتم :

- نه ديگه دير شده من ميرم .

هنوز در نيمه باز بود خواستم كامل بازش كنم و برم پايين كه اسمم و صدا زد روم و به طرفش برگردوندم يه لحظه فقط صورتش و ديدم كه جلو آورده بود و بعد گرماي لبش و روي لبام . چشمام و بستم گرماي مطبوعي زير پوستم دويد . اين اتفاق فقط چند ثانيه طول كشيد يهو رادمهر خودش و كنار كشيد مثل آدماي مست چشمام و باز كردم و نگاهي بهش انداختم سرش و پايين انداخته بود . خواستم حرفي بزنم ولي روم نشد سريع از ماشين پياده شدم و بدون خداحافظي به خونه رفتم .


romangram.com | @romangram_com