#موژان_من_پارت_236

بعد خنده ي ريزي كرد با پشت قاشق آروم روي دستش زدم و گفتم :

- بدجنس نوبت تلافي منم ميرسه .

سري تكون داد و با خنده گفت :

- تو تلافيات و كردي حالا ديگه نوبت منه .

زياد طول نكشيد كه گارسون با سفارشمون دوباره برگشت و بقيه ي شام و تو سكوت خورديم .

وقتي از در رستوران ميومديم بيرون از عصبانيت و ناراحتي قبل خبري نبود با خوشحالي جفتمون سوار ماشين شديم و رادمهر به سمت خونه ي ما رانندگي كرد .

توي طول مسير نگاهم ناخودآگاه به رادمهر ميفتاد ولي سريع چشمام و ازش ميدزديدم . حواسش به من نبود اصلا غرق در افكار خودش بود . دلم ميخواست نگاهم كنه يا يه توجه خاص بهم داشته باشه ولي رادمهر رفتارش مثل هميشه بود چيزي كه مثل هميشه نبود احساس من بود انگار بهش عادت كرده بودم توي اين مدت همش كنارش بودم يه جورايي عادت كرده بودم كه هر لحظه بوي ادكلنش شامم و نوازش كنه . بوي ادكلنش و با لذت به ريه هام كشيدم و منم چشمم و به جلو دوختم . به خاطر اينكه دير وقت بود خيابونا خلوت بود و خيلي سريع به خونه رسيديم . توي دلم به اتوبانا لعنت فرستادم كه انقدر خلوت بودن حالا هميشه شلوغ بود و ترافيك اين بار كه من ميخواستم بيشتر طول بكشه از هميشه كمتر طول كشيد . جلوي در ماشين و نگه داشت . به طرفش برگشتم گفت :

- امشبم براي خودش خاطره اي شدا !

لبخندي زدم و گفتم :

- آره خاطره شد ! ولي خوب بود . ممنون رادمهر .

اونم لبخند محو و مردونه اي تحويلم داد و گفت :

- خواهش ميكنم به منم خيلي خوش گذشت .

romangram.com | @romangram_com