#موژان_من_پارت_234

- نه نه چيزي نشده .

رادمهر ديگه حرفي نزد ولي نيشخند شيطنت آميزش و گوشه ي لبش ديدم . نكنه ميدونسته كه من ماهي دوست ندارم و از قصد سفارش داده ؟ ميكشمت رادمهر ! با عصبانيت به اطرافم نگاه مينداختم سعي داشتم كمتر چشمام توي چشماي پر خندش بيفته . بالاخره گارسون با غذاها اومده از ديدن ماهي كه جلوم گذاشت احساس تهوع كردم حالم از بوش به هم ميخورد نگاهي به رادمهر كردم كه با اشتها مشغول خوردن بود . نگاهي به من كرد كه با چنگالم فقط ماهي رو زير و رو ميكردم و گفت :

- چرا نميخوري ؟ چيزي شده ؟

صورتش جدي بود ولي چشماش ميخنديد بالاخره نتونستم طاقت بيارم گفتم :

- من ماهي دوست ندارم ميرم توي ماشين هر وقت خوردنت تموم شد بيا توام .

قبل از اينكه از جام بلند شم دستم و گرفت و با خنده اي كه ديگه حالا سعي نميكرد قايمش كنه گفت :

- باشه باشه بشين برات يه چيز ديگه سفارش ميدم .

- نه ديگه نميخوام ميرم توي ماشين . تو از قصد اين غذارو سفارش دادي .

- باشه اعتراف ميكنم كه واسه اذيت كردنت سفارش دادم .

از اعتراف راحتش بيشتر حرص خوردم گفتم :

- پس منم ميرم توي ماشين .

- بچه بازي در نيار مُوژان الان برات غذا سفارش ميدم

romangram.com | @romangram_com