#موژان_من_پارت_229


- چند لحظه صبر كن .

رادمهر به سمتم برگشت . از توي كيفم دستمال در آوردم و كمي توي صندلي جابه جا شدم تا مسلط بشم روي رادمهر . نزديك تر رفتم و دستمال و بالاي لبش گذاشتم . بدجوري خون ميومد ترسيدم نگاهي بهش كردم و گفتم :

- رادمهر خيلي خون مياد بيا بريم درمونگاه شايد بخيه بخواد .

نگاهي توي آينه به خودش انداخت و گفت :

- نه نميخواد الان ديگه خونش بند مياد .

- حالا نشون دادنش كه ضرر نداره .

نگاهي بهم انداخت كه از ترس ساكت شدم . اور كتش و در آورد و پرت كرد صندلي عقب . دقيقه اي توي سكوت رانندگي كرد آخر نتونستم طاقت بيارم گفتم :

- اصلا واسه چي بايد سر همچين موضوع كوچيكي دعوا كني ؟ حالا مگه چي شد ؟ يه تنه زد رفت .

نگاه خشمگينش و به چشماي من دوخت و گفت :

- چي ؟!!! يه تنه زد رفت ؟

پوزخندي زد و گفت :


romangram.com | @romangram_com