#موژان_من_پارت_228
پسر سرش و يكم جلو آورد و گفت :
- معذرت خواهي نميكنم . ميخوام ببينم فضولم كيه .
هنوز حرفش تموم نشده بود كه رادمهر عصباني يقه ي لباسش و گرفت تقريبا از روي زمين بلندش كرد . رادمهر يه سر و گردن از پسر بلند تر بود نميدونستم با چه اعتماد به نفسي با رادمهر در افتاده بود . به سمتشون رفتم و آروم دستش و گرفتم و با دستپاچگي گفتم :
- رادمهر ولش كن بيا بريم . چيزي نشده كه من خوبم .
با همون عصبانيت بهم گفت :
- كنار وايسا مُوژان .
پسره رو به ديوار كوبيد و توي همون حالت گفت :
- معذرت خواهي ميكني يا نه ؟
- عمرا .
پسر تقلايي كرد و دستاي رادمهر و از دور يقش آزاد كرد مردم اومدن جلو و رادمهر و گرفتن تا از دعوا جلو گيري كنن پسره از فرصت استفاده كرد و مشتي توي صورت رادمهر زد . رادمهر شوكه شد و عصباني تر از قبل به سمت پسره حمله كرد اون همه آدم نميتونستن حريفش بشن انگار عصبانيت قدرتش و بيشتر كرده بود چشمام به اشك نشسته بود و گوشه اي وايساده بودم . كاري از دستم بر نمي اومد دور رادمهر و مردا گرفته بودم . آخر هم رادمهر دو تا مشت پشت سر هم توي صورت پسره زد و ولش كرد . با پادرميوني مردم پسر و با خودشون بردن حالا من مونده بودم و رادمهر با عجله به سمتش رفتم و نگاهي به صورتش كردم سرش و برگردوند كه چيزي نبينم گفت :
- بريم .
قبل از اينكه حركت كنه صورتش و گرفتم و به سمت خودم برگردوندم . گوشه ي لبش پاره شده بود و ازش خون ميومد . نگاهم به پيرهن مردونه ي سفيد خوشگلش افتاد كه لكه هاي قرمز خون روش ريخته بود . با هم به سمت ماشين رفتيم و نشستيم قبل از اينكه رادمهر حركتي كنه گفتم :
romangram.com | @romangram_com