#موژان_من_پارت_230
- انقدر برات اين چيزا راحته ؟
زير لب جوري كه من بشنوم گفت :
- من و بگو به خاطر كي الكي خودم و تو دردسر انداختم !
نميخواستم باهاش بحث كنم انقدر عصباني بود كه ترجيح دادم سكوت كنم .
رادمهر تمام حواسش به رانندگيش بود ولي من انگار يه غده توي گلوم بود ساكت سرجام نشسته بودم و به شيشه ي كناريم زل زده بودم . چرا هميشه آخر هر خوشي كه با هم داشتيم يهو دعوا ميشد يا دلخوري پيش ميومد ؟
رادمهر سكوت و شكست و گفت :
- گرسنت نيست ؟
احساس ميكردم اگه حرفي بزنم اشكام ميريزه . پس فقط سرم و به علامت نه تكون دادم . دوباره گفت :
- ولي من گرسنمه ميرم يه رستوران كه شام بخوريم .
از اين خودخواهيش حرصم گرفت بغضم و خوردم و گفتم :
- پس چرا ديگه نظر من و ميپرسي ؟ يهو بگو زوريه و خودت و خلاص كن .
- تو اينجوري فكر كن .
romangram.com | @romangram_com