#موژان_من_پارت_222

- رادمهر امشب بليت كنسرت گرفته .

مامان هم لبخندي زد و گفت :

- برين عزيزم بهتون خوش بگذره .

گفتم :

- مامان من راستش غذا خوردم ولي براي شما و بابا غذا درست كردم و روي گازه فقط بايد گرمش كنين و بخورين .

- واي دستت درد نكنه عزيز دلم . چرا زحمت كشيدي ؟ راستش من و بابات بين راه رفتيم رستوران و يه غذايي خورديم .

- جدي ؟ حالا با اين همه غذا چيكار كنم من ؟

- اشكال نداره شب ميخوريم از دستپخت دخترم نميشه گذشت .

گونش و بوسيدم و به اتاقم رفتم تا حاضر بشم . حدوداي ساعت 5 بود كه آرايشمم كردم حالا بايد يه لباس خوب انتخاب ميكردم .

به سمت كمدم رفتم و پالتوي شكلاتي رنگم و كه كمر پهني داشت انتخاب كردم همراه با شلوار لي سرمه اي رنگ لوله تفنگيم شال كرم شكلاتي رو هم برداشتم كه خيلي به پالتوم ميومد . بوت پاشنه بلند شكلاتي رنگم با كيفي كه دقيقا سر جنس و رنگ بوتم بود و انتخاب كردم نگاهم به ساعت افتاد 7 بود كم كم لباسارو پوشيدم و توي آينه نگاهي به خودم انداختم . يه دسته از چتري هام و كج توي صورتم ريخته بودم و بقيه موهامم بالاي سرم بستم . راس ساعت 7:30 رادمهر اومد از مامان و بابا خداحافظي كردم و به سمت در رفتم . رادمهر توي ماشين بود . يكم ازش به خاطر اتفاقات اون شب خجالت ميكشيدم ولي سعي كردم خونسرد باشم . كنارش نشستم و سلام كردم . چند ثانيه اي بهم نگاه كرد و بعد جوابم و داد .

ماشين و به حركت در آورد زير چشمي نگاهش ميكردم خونسرد به نظر ميومد حداقل اينجوري نشون ميداد . صداش و شنيدم :

- مامان اينا اومدن ؟

romangram.com | @romangram_com