#موژان_من_پارت_221


- مواظب خودت باش . خداحافظ .

- خداحافظ .

وقتي گوشي رو قطع كردم از فكر اينكه رادمهر امروز زنگ زد بهم و ازم معذرت خواهي كرد گرماي خاصي زير پوستم دويد . خوشحال بودم . از رادمهر مغرور بعيد بود همچين كاري رو بكنه . چرا از ته دل از دستش ناراحت نبودم پس ؟ جوابي براي اين سوالم پيدا نكردم .

همه ي درهارو قفل كردم و به اتاقم رفتم با ذوق فردا كه هم مامان و بابا رو ميديدم و هم رادمهر و خوشحال به خواب رفتم .

صبح حدوداي 9 از خواب بيدار شدم صبحونه ي سرسري خوردم و دوباره از روي كتاب آشپزي مامان يه ناهار خوشمزه درست كردم . فكر ميكردم حدودا ساعت 3 - 4 عرص بايد برسن تهران . اين بار حواسم به همه چي بود كه مبادا يه وقت غذام خراب بشه . غذام حاضر بود ساعت 2 بود تماسي با مامان گرفتم و گفت تا 1 ساعت ديگه ميرسن خونه . خوشحال دستام و به هم كوبيدم و زير غذاهارو خاموش كردم . از صبح از رادمهر خبري نداشتم . حالا وقتش بود كه يكم به خودم برسم . سريع دوش گرفتم و تصميم گرفتم با اتو مو همه ي موهام و صاف كنم . كار صاف كردن موهام تازه تموم شده بود كه صداي زنگ در اومد با هيجان نگاهي به آيفون كردم با ديدن تصوير مامان به سمت در تقريبا ميشد گفت كه پرواز كردم . بابا ماشين و داخل پاركينگ آورد و بعد از اينكه پياده شدن پريدم توي بغل جفتشون و بوسه بارونشون كردم مامان خنده اي كرد و گفت :

- ولم كن دختر لوس ! بزرگ شدي اين كارا چيه ؟

خنديدم و گفتم :

- دلم براتون خيلي تنگ شده بود .

بعد از بوسه هاي پي در پي بالاخره رضايت دادم تا به خونه بريم . كمكشون كردم و همه ي چمدونارو با هم برديم داخل خونه . انگار مامان تازه نگاهش به موهام افتاد و گفت :

- موهات و صاف كردي ؟ چه خبره خوشگل كردي ؟

لبخند زدم و گفتم :


romangram.com | @romangram_com