#موژان_من_پارت_214
دوباره نگاه عميقي بهم انداخت ولي كلافه نبود اين بار . كمي جابه جا شد و تونستم از كنارش رد بشم ولي تو لحظه ي آخر دستم و گرفت و من و به طرف خودش كشيد . با اين حركت پتو از دورم باز شد و زمين افتاد . خدايا اين امشب چش بود ؟ قلبم مثل گنجشك توي سينم ميزد دستش و دور كمرم حلقه كرده بود و پيشونيش و به پيشونيم چسبونده بود اين بار شوكه نشده بودم با دستم به سينش فشار مياوردم با بغض گفتم :
- رادمهر ولم كن .
سكوت كرده بود و جوابي بهم نميداد . چشمام و به چشماش دوختم دوباره گفتم :
- رادمهر خواهش ميكنم .
با صداي آرومي گفت :
- مگه تو زنم نيستي ؟ از چي ميترسي ؟
صداش يه مدل خاصي بود . ترسيده بودم . جوابي به سوالش ندادم و دوباره گفتم :
- رادمهر خواهش كردم .
انگار گوشاش ديگه هيچي رو نميشنيد عجب غلطي كردم اومدم آب بخورم ! همونجوري كه توي بغلش بودم من و به سمت اتاقم برد هنوزم داشتم سعي ميكردم از توي بغلش بيام بيرون ولي قدرتش انگار دو برابر شده بود . دوست نداشتم كاري كه ميخواد انجام بده از روي هوس باشه من عشق و علاقه ي رادمهر و ميخواستم . به اتاق رسيديم هنوزم توي بغلش بودم دوباره گفتم :
- رادمهر ميخواي چيكار كني ؟ من و ببين .
رادمهر با عصبانيت گفت :
romangram.com | @romangram_com