#موژان_من_پارت_213

بالاخره به خونه رسيديم . توي آسانسور رادمهر همچنان كلافه به نظر ميرسيد ولي قدمي جلو نذاشتم كه ازش دليل كلافه بودنش و بپرسم . در خونه رو باز كرديم و رادمهر بعد از من داخل شد . هنوزم چشم به رفتار عجيب و غريبش دوخته بودم . كتش و در آورد و روي راحتيا انداخت . به سرعت به سمت يخچال رفت و بطري آب و سر كشيد . تا حالا اينجوري نديده بودمش انگار داشت از درون با خودش ميجنگيد ولي به خاطر چي نميدونستم !

چرا يهو اينجوري شده بود ؟ شب بخير گفتم و داشتم به سمت اتاق ميرفتم . در اتاق كه باز كردم هنوز دستم روي دستگيره ي در بود كه صدام زد به عقب برگشتم توي يه قدميم وايساده بود به چارچوب در تكيه دادم و منتظر شدم چيزي بگه . رادمهر توي سكوت و تاريكي بهم خيره شده بود حس ميكردم كه فاصلش و باهام كم ميكنه . انگار مسخ شده بودم و قدرت حركت نداشتم . هر لحظه بهم نزديك تر ميشد توي فاصله ي كمي ازم قرار گرفت صورتش مقابل صورتم بود نگاهش تك تك اعضاي صورتم و مي كاويد . از كلافگي دقيقه اي پيشش خبري نبود انگار آروم شده بود . نگاهش از روي چشمام پايين و پايين تر ميرفت . به لبام خيره شد . يه حسي داشتم مثل ترس ولي از طرف ديگه هيجان هم داشتم . بوي ادكلنش از اون فاصله ي نزديك داشت مستم ميكرد . لحظه اي لبش و نزديك آورد ولي چيزي طول نكشيد كه كلافه ازم فاصله گرفت . دستش و چند باري توي موهاش كشيد و به سمت اتاقش رفت . همون جا ايستاده بودم تازه متوجه شدم كه رادمهر ميخواست چيكار كنه . دستاي يخ بستم و روي گونه هام گذاشتم داغ داغ بود . نزديك بودن رادمهر بهم عين جريان برق منو گرفته بود . خدايا چرا من اينجوري شده بودم ؟ ديدي مُوژان خانوم گفتم خدا آخر و عاقبت امشبت و به خير كنه ! اينم نتيجش ! ولي چرا از كنارم رفت ؟ مگه شوهرم نبود ؟ كلافه و عصبي شده بودم . حس آدمي رو داشتم كه براي يه لحظه خواسته ميشه از طرف كسي و براي لحظه ي بعد پس زده ميشه . روي تخت با لباسام ولو شدم و قطره هاي اشك و روي صورتم حس كردم . " چه مرگته مُوژان ؟ انگار خودتم بدت نمياد كه كار ناتمومش و بياد و تموم كنه ؟ " سرم و به شدت به طرفين تكون دادم . فكر ميكردم امشب شب خوبي براي جفتمون بوده و هست ولي انگار اشتباه ميكردم !

با خستگي لباسام و در آوردم و زير پتو خزيدم . هنوزم قطره هاي اشك گونم و خيس ميكرد " تمومش كن اين بچه بازيارو تموم كن "

چشمام و بستم و سعي كردم ديگه به اتفاقات چند دقيقه پيش فكر نكنم . ولي خوابم نمي برد و مدام توي تختم جابه جا ميشدم . انگار رادمهرم با من هم درد بود چون مدام صداي در اتاقش و ميشنيدم كه باز و بسته ميشد انگار كلافگي رادمهر به منم سرايت كرده بود روي تخت نشستم احساس تشنگي ميكردم از جام بلند شدم و نگاهي به بيرون انداختم خبري از رادمهر نبود فقط صداي شرشر آب از توي حموم ميومد . داشتم از در اتاق ميرفتم بيرون كه نگاهم به تاپ و شلواركم افتاد برگشتم توي اتاق و پتو رو دور خودم پيچيدم و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم . از توي يخچال بطري آب و برداشتم و يكم آب توي ليوان ريختم . داشتم آب و ميخوردم كه يهو رادمهر از حموم اومد بيرون . آب توي گلوم پريد و به شدت به سرفه افتادم . رادمهر با صداي من متعجب به سمت آشپزخونه برگشت و توي تاريكي آشپزخونه صدام زد :

- مُوژان تويي ؟

- آره ، آره .

قدمي به سمت آشپزخونه برداشت حالا ديگه كاملا من و داشت ميديد نگاهي متعجب اول به من و بعد به پتوي بلندي كه دورم پيچيده بودم انداخت و گفت :

- چرا نخوابيدي ؟

از نگاه كردن به چشماش خجالت ميكشيدم . اصلا چرا من خجالت بكشم ؟! سرم و پايين انداختم و گفتم :

- خوابم نميبرد .

همونجوري با حوله اي كه تنش بود جلوي در آشپزخونه وايساده بود و نگاهم ميكرد . اگه بازم وايميستادم معلوم نبود اين بار چيكار ميكرد ! بايد ميرفتم تو اتاقم پاهام سست و بي حركت شده بود ولي با اين حال به جلو حركتش دادم ميخواستم از آشپزخونه برم بيرون كه سد راهم شده بود گفتم :

- ميشه بري كنار من رد شم ؟

romangram.com | @romangram_com