#موژان_من_پارت_212
حرصم گرفت جوري كه بابا و مامان نبينن نيشگوني از بازوش گرفتم كه آخ بلندي گفت :
- واسه چي نيشگون ميگيري ؟ مگه دروغ ميگم ؟
سيما جون و بابا قهقهه ميزدن . انگار براشون جالب بود كل كلاي من و رادمهر با هم با لبخند بهش گفتم :
- نه عزيزم فقط اين يه ياد آوري كوچيك بود كه بهت بگم شب ميريم خونه !
اولين بار بود انقدر صميمي باهاش شوخي ميكردم . مثل دو تا زوج تازه ازدواج كرده شده بوديم . اولين بار بود كه عزيزم خطابش ميكردم و حس خوبي هم داشتم از گفتنش .
رادمهر لبخندي زد و چيزي نگفت .
تمام مدتي كه اونجا بوديم بابا و مامان با لبخند به من و رادمهر نگاه ميكردن . جوري كه زير نگاهاشون داشتم معذب ميشدم . بعد از صرف شام عزم رفتن كرديم . امشب براي اولين بار بود كه واقعا احساس ميكردم من و رادمهر با هم زن و شوهريم . براي اولين بار خوشحال بودم كه كنارمه . وقتي ميديدمش شكسته شدنم يادم ميرفت . كمتر به احسان فكر ميكردم و كمتر احساس عذاب وجدان ميكردم . تو راه برگشت رادمهر مدام كلافه بود . نميدونستم اين كلافه بودنش از چيه ولي از وقتي شروع شد كه سر ميز شام ناخواسته دستم به دستش خورد . با حركت سريعي دستش و كشيد و از اون به بعد كلافه نشون ميداد . با وجود سرمايي كه هوا داشت شيشه ي سمت خودش و پايين كشيد گفتم :
- رادمهر سرده ميشه شيشت و بدي بالا ؟
بدون اينكه نگاهم كنه با همون كلافگي گفت :
- نميدونم چرا انقدر گرممه .
دستم و پيش بردم و روي دستش گذاشتم تا ببينم چقدر گرمه به محض اينكه گرماي دستم و حس كرد سريع دستش و كشيد تعجب كردم يكمم دلخور شدم . يعني ازم بدش ميومد كه دوست نداشت حتي دستش و بگيرم ؟ حرفي نزدم رادمهرم چيزي نگفت شيشه رو كشيد بالا و دوباره به جلوش خيره شد . مغموم و سر خورده از پس زده شدن توسط رادمهر چشمم و به پنجره ي كنارم دوختم . بغض كرده بودم ولي سعي كردم قورتش بدم و نذارم كه خودش و نشون بده .
romangram.com | @romangram_com