#موژان_من_پارت_215
- يعني حق ندارم مثل يه شوهر رفتار كنم ؟
ترسم و كنار زدم و مثل خودش با عصبانيت گفتم :
- نه لعنتي تا وقتي كه تصميمي نگرفتيم در مورد اين زندگي نحسمون نميتوني شوهرم باشي و مثل زنت باهام رفتار كني فهميدي ؟
- فكر كردي به اجازه ي توئه ؟ انقدر بهت زمان دادم بسه حالا كسي كه تعيين تكليف ميكنه منم .
دوباره ترس به وجودم برگشت نكنه كار احمقانه اي انجام بده ؟ قلبم تند تند ميزد گفتم :
- رادمهر تو اين كار و نميكني .
نيشخندي زد و گفت :
- زياد مطمئن نباش .
دستش و به سمت كمربند حولش برد و خواست بازش كنه چشمام و بستم و خدايا باورم نميشد رادمهر اينجوري برخورد كنه . مدام از خدا كمك ميخواستم كه نذاره اتفاقي بيفته . نميدونم يهو چي شد كه رادمهر من و ول كرد و همونجوري كه به سمت در ميرفت فرياد گونه گفت :
- لعنتي .
شنيدم ولي جرات اينكه جوابي بدم نداشتم . از ضعف خودم بدم اومد سريع در اتاق و بستم و قفل كردم خودم و روي تخت انداختم هنوزم داشتم ميلرزيدم . نفهميدم كي خوابم برد .
صبح حدوداي ساعت 11 از خواب پريدم . تصميمم و گرفته بودم بايد همون روز از خونش ميرفتم . 2 روز بقيش و خونه ي خودمون ميموندم . اتفاقي كه ديشب افتاده بود بدجور ترسونده بود منو . بعد از اينكه مطمئن شدم رادمهر نيست چمدونم و بستم و به آژانس زنگ زدم 5 دقيقه بعد توي ماشين نشسته بودم به سمت خونه در حركت بودم . دلم براي رادمهر و خونه تنگ ميشد . . .
romangram.com | @romangram_com