#موژان_من_پارت_207

ساعت حدوداي 5 بود كه با صداي در اتاقم به خودم اومدم . كي خوابم برده بود ؟ سريع از روي تخت بلند شدم و در و باز كردم رادمهر بود :

- خواب بودي ؟

- آره يهو خوابم برد .

- مامان گفت شام بريم پيششون .

- باشه كي بريم ؟

- حدوداي ساعت 6 راه بيفتيم خوبه .

- باشه حاضر ميشم .

با اين حرف من رفت . در اتاق و بستم و به سمت كمد رفتم . هيچ لباسي كه به درد مهموني بخوره با خودم نياورده بودم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ از اتاق رفتم بيرون . در اتاق رادمهر بسته بود تقه اي به در زدم . بعد از چند ثانيه در و باز كرد خواستم حرف بزنم كه نگاهم به بالا تنه ي لختش افتاد زبونم بند اومد و فقط نگاهش كردم . رادمهر كه از سكوت و نگاه من تعجب كرده بود گفت :

- مُوژان خوابت برد ؟ كاري داشتي ؟

با صداش به خودم اومدم . چقدر بي جنبه اي مُوژان چشمات و بدزد بي حيا ! يكم فكر كردم چي ميخواستم بهش بگم ؟ يهو يادم افتاد گفتم :

- آها . من لباس مهموني با خودم نياوردم اشكال نداره قبلش بريم خونه ي ما كه من حاضر بشم ؟

- باشه بذار لباسام و بپوشم اول ميريم اونجا .

romangram.com | @romangram_com