#موژان_من_پارت_199
به ظاهر خودم و دلخور نشون دادم و از روي تخت بلند شدم . رادمهر دوباره روي تخت دراز كشيد و گفت :
- كجا با اين عجله حالا ؟ بودي ؟ سانس دوم خواب و نميموني ؟
بعد خنده اي كرد چقدر خودم و ضعيف نشون داده بودم . حالا واسم دست ميگرفت كه ترسو ام حالا دروغ چرا يكم ترسو كه بودم ولي ديگه نه تا اين حد كه رادمهر فكر ميكرد !
صبح خوبي بود . خوشحال و سرحال آبي به دست و صورتم زدم و ميز صبحانه رو چيدم . رادمهر و صدا زدم ولي خبري ازش نبود دوباره به سمت اتاق رفتم ديدم چشماش و بسته و خوابيده . افكار شيطاني به سرم زد آروم آروم به تخت نزديك شدم و روش نشستم يكي از پر هاي گلسرم و كندم و دستم و به سمت بينيش بردم ولي تا خواستم حركتي بكنم يهو من و تو بغلش گرفت ترسيدم جيغي كشيدم كه گفت :
- باز يادت رفت كه من باهوشم ؟
- واي رادمهر ولم كن استخونام خورد شد .
- امكان نداره شيطوني كردي حالا بايد تلافيشم ببيني فكر كردي الكيه ؟
- رادمهر ولم كن .
- عذر خواهي كن تا ولت كنم .
- عذر خواهي ؟ عمرا .
فشار دستاش و يكم بيشتر كرد ناخود آگاه گفتم :
- ببخشيد ببخشيد .
romangram.com | @romangram_com