#موژان_من_پارت_198
- پس چرا چيزي نگفتي ؟
شونه هاش و بي تفاوت بالا انداخت و دوباره زل زد بهم گفت :
- حالا چي و داشتي انقدر دقيق نگاه ميكردي ؟
سعي كردم خودم و نبازم :
- تو كه چشمات بسته بود از كجا انقدر مطمئني كه تورو نگاه ميكردم ؟
- من باهوشم .
- هه ! اگه تو باهوشي پس لابد منم شجاعم !
خنديد و گفت :
- توي شجاعتت كه شكي نيست . ديشب بهم ثابت شد ! من موندم كه اگه تو توي خونه ي خودتون بودي ميخواستي كي و صدا كني بياد پيشت بخوابه ؟
دندونام و با حرص روي هم فشار دادم و بالشم و برداشتم پرت كردم طرفش جاخالي داد و از جاش بلند شد گفت :
- حقيقت تلخه قبول كن .
romangram.com | @romangram_com