#موژان_من_پارت_197

- دراز بكش سعي كن بخوابي .

- نميتونم .

با بغض حرف ميزدم ميترسيدم دوباره اون خواب سراغم بياد . رادمهر دوباره لبخندي بهم زد و گفت :

- من اينجام باشه مُوژان ؟ چشمات و ببند و سعي كن بخوابي .

نميدونم چرا انقدر شكننده و ترسو شده بودم . اشكي كه توي چشمم حلقه زده بود حالا روي گونه هام جاري شده بود . رادمهر با ديدن اشكام انگار دگرگون شد نزديكم اومد و بوسه اي به روي پيشونيم كاشت بعد به سمت ديگه ي تخت اومد و زير پتو خزيد . هيچ اعتراضي نكردم . واقعا به بودنش احتياج داشتم . راز كشيد و دستش و تكيه گاه سرش كرد . همينجوري كه به من نگاه ميكرد گفت :

- حالا با خيال راحت بخواب . از هيچي هم نترس .

با حرفش آروم تر شدم .چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم . حس ميكردم كه با دستاش داره موهام و نوازش ميكنه . چيزي طول نكشيد كه خوابم برد .

صبح با نور آفتابي كه ميومد تو اتاق چشمام و باز كردم . اطرافم و نگاه كردم و از ديدن رادمهر كنارم جا خوردم بعد كم كم ياد ديشب افتادم . وقتي خواب بود چقدر آروم بود . به سمتش برگشتم و نگاهش كردم . از اينكه كنارم بود احساس امنيت ميكردم . سعي كردم احساس خوبم و ربط بدم به اينكه اون شوهرمه و طبيعتا بايد كنارش احساس امنيت و آرامش بكنم . ياد صورتش افتادم كه ديشب چقدر مهربون بود . چقدر با حرفاش آرومم كرده بود . همينجوري محو صورتش بودم كه همونجوري با چشماي بسته گفت :

- صبح بخير . ديدات و زدي ؟

يه لحظه ترسيدم . جيغ كوتاهي كشيدم كه چشماش و باز كرد گفتم :

- بيدار بودي ؟

سرش و به نشونه ي آره تكون داد . دستپاچه شدم مثل دزدي كه وقت دزدي مچش و ميگيرن شده بودم گفتم :

romangram.com | @romangram_com