#موژان_من_پارت_196


- من اينجام . از هيچي نترس پيشت ميمونم .

انگار حرفاش آرومم كرد . بودنش كنارم دلگرمم ميكرد .

دستام و توي دستش گرفت و با تعجب گفت :

- چرا انقدر سردي ؟ حالت خوبه ؟

دوباره فقط سرم و تكون دادم . كمك كرد تا برم زير پتو . مثل باباهاي مهربون پتو رو تا چونم كشيد بالا و برگشت كه بره با ترس گوشه ي شلوارش و گرفتم و با التماس نگاهش كردم آروم و با صداي پر بغض گفتم :

- نرو .

لبخند مهربوني بهم زد و دستم و فشرد گفت :

- برميگردم ميرم يه ليوان آب برات بيارم . الان ميام مُوژان .

با نارضايتي دستم و ول كردم و گذاشتم كه بره . رادمهر سريع رفت و برگشت . ليوان آب و به لبام نزديك كرد و گفت :

- بخور يكم ريلكست ميكنه .

يكم از آب و خودم و رادمهر ليوان و روي عسلي كنار تخت گذاشت . نگاهي بهم كرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com