#موژان_من_پارت_200
خنده اي كرد و گفت :
- حالا شد
حلقه ي بازوانش و شل تر كرد و منم سريع از توي بغلش بيرون اومدم . كش و قوسي به تنم دادم و گفتم :
- بيا بريم صبحانه بخوريم .
سريع از روي تخت بلند شد و گفت :
- بريم خيلي گشنمه .
با خنده به سمت ميز صبحانه رفتيم . بينمون خبري از كدورت ديشب نبود . فقط خوشي بود و خوشي . يه لحظه از ذهنم گذشت " كاش ميشد هميشه با هم اينجوري بوديم .
سر ميز صبحانه رادمهر مدام سربه سرم ميذاشت . دوباره با اين رفتارش شرمندم كرد . چقدر خوب بود . يعني من لياقتش و داشتم ؟
بعد از صبحانه جفتمون كنار هم روي راحتياي توي حال ولو شديم چند وقتي بود كه دلم ميخواست دوستانه بشينم و باهاش حرف بزنم . ولي انقدر هميشه با هم توي جنگ بوديم كه نميشد . نگاهم به صورت رادمهر افتاد كه به تلويزيون خيره شده . بدون اينكه نگاهم كنه گفت :
- چيزي شده ؟
بدون اينكه دستپاچه يا هل بشم گفتم :
romangram.com | @romangram_com