#موژان_من_پارت_173


وقتي سوگند اين و گفت گريه هاي زن عمو بيشتر شد . مامان رفت و كنارش نشست سرش و تو آغوشش گرفت و گفت :

- انقدر خودت و ناراحت نكن . با ناراحتي تو كه برادرت خوب نميشه آخه . سوگند جان چند وقته اينجوريه ؟

- راستش زن داييم ميگفت 1 هفته اي ميشه كه فهميدن . راستش انگار سرطانش خيلي پيش رفته .

مامان براي سلامتيش دعا كرد زن عمو يكم آروم تر شد و گفت :

- به مهرداد گفتم كه همين فردا ميخوام برم يزد ببينمش . 1 هفته برم پيشش باشم بيام .

مامان گفت :

- همون داداشت كه قد بلندي داشت ؟

زن عمو گريش بيشتر شد و سرش و به نشونه ي تاييد تكون داد . مامان يكم فكر كرد و گفت :

- اسمش چي بود ؟

سوگند گفت :

- سهراب بود زن عمو


romangram.com | @romangram_com