#موژان_من_پارت_174
- آها آره . جوونم هست كه .
زن عمو ميون هق هق گفت :
- خوب منم از همين ناراحتم .
- غصه نخور ايشالله همه چي درست ميشه و برادرت خوب ميشه .
مهمونا دو ساعتي نشستن ولي هر چي مامان اصرار كرد شام بمونن قبول نكردن و زن عمو بستن ساك ها و چمدوناشون و بهانه كرد و رفت . مامان تا موقعي كه بابا بياد همش دمغ بود و آه ميكشيد وقتي بابا اومد نگاهي به چهره ي افسرده ي مامان انداخت و گفت :
- مونس خانوم چرا دلگيري ؟ چيزي شده ؟
مامان دوباره يكي از اون آه هاي جانسوزش و كشيد و گفت :
- شنيدي برادر سروناز سرطان گرفته ؟
بابا سري تكون داد و گفت :
- آره امروز مهرداد بهم زنگ زد براي خداحافظي گفتم كجا ميخواين برين جريان و برام تعريف كرد . بيچاره خيلي جوونه .
- آره . دلم ميخواست به خاطر سرونازم كه شده منم برم عيادتش . بالاخره سروناز برام اين همه مدت خواهري كرده و جاي مهوش و برام گرفته .
بابا كمي فكر كرد و گفت :
romangram.com | @romangram_com