#موژان_من_پارت_172

اين روزا جاهايي كه احسان بود سعي ميكردم نرم . وقتي اون من و نميخواست اين عشق من به چه دردي ميخورد ؟ يه عشق يه طرفه كه فقط از تو خودم و ميخورد و نابود ميكرد . دوست داشتم با نديدنش فراموشش كنم . البته تا حدودي موفق هم شده بودم . ولي بازم يادش اذيتم ميكرد . نميخواستم به خاطر زندگي خودم و رادمهر ، احسان و فراموش كنم . چون هنوزم شك داشتم كه بتونم با رادمهر برم زير يه سقف و زندگي كنم . دوست داشتم احسان و فراموش كنم تا بتونم بدون اينكه عاشق باشم به اطرافم نگاه كنم . اين عشق برام جز عذاب و كاراي احمقانه سود ديگه اي نداشت .

سوگند و سارا با زن عمو عصر بود كه به خونمون اومدن . وقتي همه به پذيرايي رفتيم چهره ي ناراحت زن عمو رو ديدم پرسيدم :

- زن عمو چيزي شده ؟ ناراحت به نظر مياين .

انگار منتظر همين سوال بود يهو زد زير گريه و گفت :

- دست رو دلم نذار مُوژان .

مامان گفت :

- چي شده سروناز ؟

زن عمو كه گريه امانش و بريده بود نتونست چيزي بگه سوگند گفت :

- ديروز زن داييم از يزد زنگ زد گفت كه داييم حالش خوب نيست زياد . حالا مامان منم از ديروز تا حالا همينجوري مدام گريه ميكنه . ما گفتيم بياريمش بيرون بلكه يكم آروم بشه و كمتر فكر و خيال كنه .

مامان ناراحت گفت :

- حالا مريضيشون چيه ؟

- سرطان ريه .

romangram.com | @romangram_com