#موژان_من_پارت_171

دوباره مُوژان سركش خودش و نشون داد گفتم :

- فكر كن من دلم واسه تو تنگ شه ! 1% هم احتمالش نيست .

بر خلاف تصورم خنديد و گفت :

- معلوم بود . جوري بغلم كرده بودي كه استخونام داشت ميشكست . گفتي چند كيلويي ؟

عصباني شدم دندونام و رو هم فشار دادم و گفتم :

- رادمهر برو تا يه بلايي سرت نياوردم .

- واي واي ترسيدم . ميدوني كه منم خوب بلدم تلافي كنم .

همونجوري كه ميخنديد به سمت ماشينش رفت و دستي برام تكون داد . لبخندي روي لبم نشست . خوشحال بودم كه به خاطر ديروز ازم ناراحت نيست .

برگشتم داخل خونه و يه راست به اتاقم رفتم . روي تخت دراز كشيدم و فكر كردم . چرا وقتي رادمهر پيشم بود حس خوبي داشتم ؟

فصل هجدهم


1 هفته اي از اون شب ميگذشت . توي اين مدت تنها 1 بار رادمهر و ديده بودم . اونم وقتي بود كه مامان براي شام از رادمهر و مامان و باباش دعوت كرده بود كه شام خونه ي ما باشن . اخلاق رادمهر عادي تر از اون چيزي بود كه بشه گفت بغل كردنم يا رفت و آمدايي كه توي اين مدت داشتيم تونسته باشه تاثيري روش بذاره و دلش و يكم نرم كنه . هنوزم همونجوري جدي بود و براي برقرار كردن ارتباط با من هيچ تلاشي نميكرد . البته منم تلاشي نميكردم . دوست داشتم رابطمون توي اين سكوتي كه بود ميموند . حداقل بهتر از اين بود كه بشينم و همه ي احساسات و رفتارام و براش توضيح بدم . براي بار هزارم خدارو شكر ميكردم كه در مورد احساساتم كنجكاوي نميكرد . البته از يه طرفم بهش شك كرده بودم چرا انقدر از كنار همچين چيزي ساده ميگذشت ؟ غلط نكنم يه ريگي تو كفشش بود .


romangram.com | @romangram_com