#موژان_من_پارت_164
- اگه جايي ميخواين برين مزاحمتون نميشيم شماها برين من و احسانم ديگه كم كم ميريم .
رادمهر حرفي نزد گفتم :
- نه بابا اين چه حرفيه . جاي خاصي نميخوايم بريم .
دوست داشتم احسان بيشتر اونجا ميموند و تا ميتونستم نگاهش ميكردم . ولي هر بار كه سرم و بلند ميكردم با چشماي غضبناك رادمهر رو به رو ميشدم . يكم ديگه به حرفاي معمولي گذشت كه احسان از جاش بلند شد . هر چي تعارف كرديم كه بمونه قبول نكرد و آخر هم با سوگند رفتن . بعد از رفتن احسان و سوگند رادمهر هم از جاش بلند شد و گفت :
- حاضر شو من تو ماشين منتظرت ميمونم .
از مامان خداحافظي كرد و رفت . معلوم بود كه حسابي ناراحته . شونه هام و بالا انداختم و گفتم چه اهميتي داره هر چقدر دوست داره ناراحت باشه ! لباسام و پوشيدم و از در رفتم بيرون . توي ماشين نشسته بود و دستش و زير چونش زده بود . انگار توي افكار خودش غرق بود . سوار ماشين شدم . حتي صبر نكرد در و كامل ببندم سريع گاز داد و حركت كرد . معلوم بود عصبانيه . ولي از چي ؟ من كه كاري نكرده بودم . گفتم :
- خوبي؟
- مگه مهمه ؟
- اين چه حرفيه . خوب حتما مهمه كه پرسيدم .
- اين سوال و وقتي كه اومدم تو خونتون بايد ميپرسيدي . نه الان . ولي انقدر سرت شلوغ بود كه برات مهم نبود بپرسي .
- رادمهر معلومه چي داري ميگي ؟
romangram.com | @romangram_com