#موژان_من_پارت_165

سكوت كرد و جوابم و نداد گفتم :

- خوب بگو از چي ناراحتي ؟

نيشخندي زد و گفت :

- خوب نگاهت قفل شده بود روي پسر عموي عزيزت .

فكر نميكردم انقدر رك در موردش حرف بزنه . حالا منم عصباني شده بودم گفتم :

- من نگاهم قفل شده بود روي پسر عموم ؟ خوبه هر بار سرم و بلند ميكردم همش اخماي تو هم تورو ميديدم .

- اگه بهت اخمم نميكردم ديگه ميخواستي چيكار كني !

از عصبانيت ميلرزيدم گفتم :

- من بهت اجازه نميدم در موردم اينجوري حرف بزني .

- ولي من به خودم اجازه ميدم هر جوري در موردت حرف بزنم .

- چه خوب كه همين الان ذات واقعيت و نشونم دادي . خوب شد كه باهات زير يه سقف نرفتم .

- هه . تو با من زير يه سقف نرفتي تا خيلي راحت بتوني به احساساي عاشقونت برسي . تو خودخواه ترين آدمي هستي كه تا حالا ديدم .

romangram.com | @romangram_com