#موژان_من_پارت_163
احسان ساكت شد . ساعت 5 بود كه زنگ خونمون و زدن پرسشگر مامان و نگاه كردم كه گفت :
- واي يادم رفت بهت بگم مُوژان رادمهر زنگ زد گفت مياد دنبالت كه بري آمپول بزني . برو دعوتش كن فعلا بياد بالا مادر .
رادمهر ؟ نميدونم چرا يهو ترسيدم . چه برخوردي با احسان ميكرد ؟ سعي كردم خودم و دلداري بدم . ناچار از جام بلند شدم و به سمت آيفون رفتم . تصوير رادمهر و از توي آيفون ديدم گفتم :
- سلام رادمهر بيا بالا .
- سلام . نه ديگه بالا نميام زود بيا پايين بريم .
- مامان بهم همين الان گفت من حاضر نيستم . بيا بالا چند دقيقه بشين .
- باشه .
در و براش باز كردم و به انتظارش وايسادم . استرس شديدي داشتم . رادمهر اومد بالا نگاهي به من كرد و گفت :
- بهتري ؟
- آره ممنون . بيا تو .
كفشاش و در آورد و اومد تو . به سمت پذيرايي راهنماييش كردم . اول از همه مامان و سوگند و ديد سلام و احوالپرسي كرد و بعد با صداي احسان به خودش اومد و به طرف صدا برگشت . نگاه جدي و پر جذبش و به احسان دوخت . احسانم مثل رادمهر جدي بود . دست همديگه رو فشردن و با فاصله كنار هم نشستن . نفس عميقي كشيدم . تا اينجا همه چي به خير گذشته بود .
مامان براي رادمهر چاي آورد و نشست رادمهر سرشو پايين انداخته بود و با سوييچي كه تو دستش بود بازي ميكرد احسانم حرفي نميزد . سوگند سكوت و شكست و گفت :
romangram.com | @romangram_com