#موژان_من_پارت_136
همگي خنديدن كه سيما جون گفت :
- نه مُوژان تك بچست سها جون .
افسانه كه انگار از اينكه همه ي توجها به منه ناراحت بود گفت :
- يعني دوباره ميخواين اتفاقات شب عروسي تكرار بشه ؟ بيچاره ارسلان .
ميدونستم بالاخره طاقت نميارن و تيكشون و بهم ميندازن . خيلي ناراحت شده بودم . منتظر بودم رادمهر حرفي بزنه و ازم دفاع كنه ولي اصلا هيچ حرفي نزد . سيما جون با اخماي در هم گفت :
-مُوژان يه تيكه جواهره . خاله اين حرف و نزن كار مُوژان براي ما و رادمهر قابل درك بود و اگه مُوژان خواهر داشت ارسلان بايد از خداشم ميبود كه باهاش ازدواج كنه .
با اينكه سيما جون ازم دفاع كرده بود و به نوعي دهن افسانه رو بسته بود ولي بازم دلخور بودم . دوست داشتم رادمهر ازم دفاع ميكرد ولي اون ساكت روي مبل لم داده بود . دستم و از دور بازوش كشيدم . مغموم و سر خورده سر جام نشستم . سعي ميكردم اشكام نريزه و جلوشون ضعيف جلوه نكنم .
ساعت حدود 9 بود كه ميز شام چيده شد . اصلا اشتهايي براي غذا خوردن نداشتم . رادمهر مثل هميشه ديس هاي غذارو جلوم ميذاشت . ولي من همه رو با بي ميلي پس ميزدم . نميدونم چرا به جايي كه از افسانه به خاطر حرفش ناراحت باشم بيشتر از رادمهر ناراحت بودم كه ساكت نشسته بود .
بعد از شام نيم ساعتي نشستيم و من عزم رفتن كردم . سيما جون از چهره ي ناراحتم متوجه شده بود كه چه خبره براي همين زياد اصرار نكرد كه بمونم . فقط دقيقه ي آخر كه داشتيم خداحافظي ميكرديم كنار گوشم گفت :
- ببخشيد تورو خدا امشب خراب شد . از حرف افسانه دلخور نشو عزيزم .
لبخند مصنوعي به روش زدم . چقدر اين زن فهميده بود . با اينكه كار من اشتباه بوده بازم دركم ميكنه و بهم حق ميده . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
romangram.com | @romangram_com