#موژان_من_پارت_135
- اينم ارسلان پسر خالم كه 1 سال از من كوچكتره و ايشونم افسانه خانوم دختر خاله ي من هستن . فكر كنم تقريبا با هم ، هم سن باشين درست ميگم افسانه ؟
دختر لبخندي زد و بعد عشوه اي اومد و گفت :
- من كه خيلي جوونم . من 25 سالمه .
رادمهر لبخندي زد و گفت :
- ولي مُوژان 24 سالشه .
خوشم اومد پوزش به خاك ماليده شد دوباره گفت :
- وا حالا سر يه سال كه معامله رو به هم نميزنن .
اظهار خوشبختي كردم و با رادمهر روي مبلي در كنار هم نشستيم . نگاها كم كم از روي من كنار رفت و هر كس مشغول حرف زدن شد . تازه فرصتي پيدا كردم كه تك تك خانواده ي خاله ي رادمهر و زير نظر بگيرم . خاله اش زن نسبتا مهربوني به نظر ميومد البته نه به مهربوني سيما جون . ولي چهرش جوري بود كه باهاش احساس راحتي ميكردم . نگاهم به افسانه افتاد چهره ي جذابي داشت . همه ي حركتاش لوندي خاصي داشت . پيرهن ساده ي دكلته اي پوشيده بود كه بلنديش تا بالاي زانوش بود . نگاهم و از افسانه گرفتم و به ارسلان دوختم . پسر محجوبي به نظر ميومد ولي از نگاهاي گاه و بيگاهش به خودم زياد خوشم نيومد .
خوشحال بودم كه كسي حرفي از شب عروسي نميزنه . خيلي آروم تر شده بودم . نگاهم به افسانه افتاد كه مدام عشوه ميومد و بيش از حد با رادمهر احساس صميميت ميكرد . يه لحظه حسادت به دلم چنگ انداخت . درسته زندگيمون و با هم شروع نكرده بوديم ولي حق نداشت جلوي من با دختري حرف بزنه . ناخود آگاه دستم و دور بازوش حلقه كردم . دلم ميخواست به افسانه نشون بدم كه رادمهر مال منه . رادمهر كه از اين حركتم خيلي جا خورده بود با تعجب نگاهش و بهم دوخت . نميدونم از توي چشمام چي خوند كه لبخندي به روم زد و دستش و روي دستم گذاشت . گرماي دستش تنم و داغ ميكرد . انگار با اين حركتش متوجه شده بودم كه چقدر دلم يه همراه ميخواد كسي كه متعلق به من باشه . افكارم و پس زدم سيما جون كنار خواهرش نشست و گفت :
- سها جون ميبيني چه عروس خوشگلي دارم ؟
لبخندي زدم . خجالت كشيدم همه داشتن بهم نگاه ميكردن . رادمهر اما سكوت كرده بود . حتي نيم نگاهي هم به چهره ي سرخ از خجالتم نينداخت . سها گفت :
- بله . مُوژان جان خواهر نداري ؟ ميخوام براي ارسلان بگيرمش .
romangram.com | @romangram_com