#موژان_من_پارت_134
بعد دوباره جدي شد و گفت :
- بپوش .
به سمت كمد لباساي سيما جون رفتم . همينجوري كنار در وايساده بود و من و نگاه ميكرد . كمي گشتم و آخرش شال صورتي رنگي رو پيدا كردم و روي بازوهاي لختم انداختم . رادمهر وايساده بود و همينجوري حركات من و نگاه ميكرد . دوباره جلوي آينه ايستادم و شال و مرتب كردم و به سمتش برگشتم نگاه موشكافانه اي بهم كرد و نزديكم اومد . با دستش گوشه ي شال و گرفت و بالاتر كشيد و نگاه نسبتا ناراضي بهم انداخت و گفت :
- اينم بد نيست ميتونيم بريم .
با تمسخر گفتم :
- مرسي كه اجازه دادي !
با همديگه از اتاق اومديم بيرون . خاله ي رادمهر همراه با خانوادش نشسته بودن با ديدن ما دو تا همه از جاشون بلند شدن و با نگاهاي موشكافانه اي من و نگاه ميكردن . بار اولي بود كه ميديدمشون . انقدر كاراي عروسيمون هول هولي شده بود كه اصلا اين بين وقتي براي آشنا شدن با فاميل رادمهر و نداشتم . زير نگاهاشون معذب بودم . معلوم بود داشتن به شب عروسي و فرارم فكر ميكردن ! كاش سيما جون دعوتشون نميكرد . رادمهر با لبخند جلو رفت و با تك تكشون سلام و احوال پرسي كرد بعد به طرف من برگشت و گفت :
- مُوژان ايشون خاله سها هستن از مامانم 3 سال بزرگترن و تنها خاله ي من هستن .
سعي كردم لبخند بزنم ولي انقدر زير نگاهاشون معذب بودم كه فكر كنم فقط دهنم كج شد ! رادمهر كمي جلوتر رفت و به مرد نسبتا مسني اشاره كرد و گفت :
- ايشون آقاي محمد رياحي هستن شوهر خالم .
اين بار لبخندم درست از آب در اومد . رادمهر به سمت پسر و دختر جووني رفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com