#موژان_من_پارت_133
دلم ميخواست به حرفش گوش ندم ولي خودمم از لباسم ناراحت بودم . كاش سيما جون بهم ميگفت مهمون ديگه اي هم داره تا يه لباس بهتر ميپوشيدم . با هم به سمت اتاق بابا و مامان رفتيم . رادمهر در اتاق و بست و به طرف كمد مامانش رفت .
با دستش تند تند لباسارو كنار ميزد . وقتي عصباني ميشد ناخود آگاه دهنم بسته ميشد ولي اين بار به روي خودم نياوردم . رفتم جلوي آينه ي اتاق و نگاهي به خودم كردم . الكي دست تو موهام ميكشيدم و حالتش ميدادم . ميخواستم وانمود كنم كه عصبانيتش برام اهميتي نداره . يكي از لباسا رو از توي كمد در آورد و به طرفم گرفت :
- بيا اين و بپوش .
نگاهي به لباس كردم . بلوز ساده ي آستين سه ربعي بود به رنگ صورتي كه راه راهاي صورتي پررنگ و كم رنگ توش داشت . نگاهم و به رادمهر دوختم و گفتم :
- لباساي مامانت كه به من نميخوره آخه . من تو اين لباس گم ميشم .
كلافه گفت :
- الان وقت اين حرفا نيست بدو بپوشش . وقتي تو خونه لباس انتخاب ميكردي بايد به اين چيزا فكر ميكردي .
خيلي دلخور شدم از حرفش بدون هيچ حرفي به سمت در رفتم كه با يه جهش بازوم و گرفت و گفت :
- تا اين لباس و تنت نكني هيچ كدوممون پامون و از اين اتاق بيرون نميذاريم اوكي ؟
- برو كنار ميخوام برم . اصلا هر لباسي كه دوست داشته باشم ميپوشم به تو هم هيچ ربطي نداره
پوزخندي زد و گفت :
- چرا هر دفعه وادارم ميكني كه نسبتمون و بهت گوشزد كنم ؟
romangram.com | @romangram_com