#موژان_من_پارت_137

- اين چه حرفيه مامان . خيلي خوش گذشت بابت همه چي ممنون .

از همه خداحافظي كردم و از در اومدم بيرون . رادمهرم به دنبالم ميومد . بارون تندي ميباريد . انقدر از رادمهر دلخور بودم كه حتي نميخواستم باهاش سوار ماشينش بشم . از كنار ماشينش گذشتم . صداش و شنيدم كه گفت :

- مُوژان ماشين اينجاست .

محلي بهش نذاشتم و راه خودم و رفتم . صداش نيومد ديگه . بايد حدس ميزدم كه براش مهم نيست من با چي برم . قدمام و تند تر برداشتم . نور چراغ ماشيني رو ديدم و بعد صداي رادمهر و شنيدم :

- بيا بالا خيس شدي .

جوابي بهش ندادم دوباره گفت :

- هيچ معلوم هست چت شده ؟ سرما ميخوري بيا بالا ميگم .

تقريبا به سر كوچه رسيده بودم . گوشه اي وايسادم و منتظر تاكسي موندم . ولي اون موقع شب توي هواي باروني پيدا كردن ماشين كار سختي بود . رادمهر از ماشين پياده شد و گفت :

- با توام ميگم چي شده ؟ اين مسخره بازيا يعني چي ؟ نگاه كن خيس آب شدي .

- من مسخرم . همه ي كارامم بچه بازيه . برو تنهام بذار .

- بيا سوار ماشين شو . ميرسونمت خونه بعد واسه هميشه تنهات ميذارم . الان دست من امانتي .

خندم گرفت . امانت ! احمق من زنتم . گفتم :

romangram.com | @romangram_com