#موژان_من_پارت_121


- مهران انقدر حرص نخور سكته ميكني .


- بذار سكته كنم . اين چه كاري بود آخه با آبروي من كرد ؟

اولين بار بود بابارو انقدر عصباني ميديدم . هميشه انقدر بابام خونسرد بود كه حد نداشت ولي امشب عوض شده بود .

يه لحظه دستام و گذاشتم روي گوشام هيچ صدايي نميومد فقط بابا رو ميديدم كه با عصبانيت چيزي ميگه و عمو سعي داره آرومش كنه . صورت مامانم از اشك خيس شده بود . من چيكار كرده بودم ؟ انگار تازه به عمق قضيه پي بردم . سوگند من و به سمت اتاقم برد و در و بست . اشكام همينجوري روي گونه هام سر ميخورد احسان كجا بود كه اين وضع من و ببينه ؟

سوگند سعي ميكرد با حرفاش آرومم كنه ولي فايده اي نداشت كاري بود كه كرده بودم . خودمم ميدونستم چقدر كارم بچه گانه بود .

صداي بابا و مامان هي كم و كم تر شد تا اينكه سكوت همه ي خونه رو گرفت . زن عمو سروناز در اتاق و باز كرد و گفت :

- سوگند جان پاشو بريم مادر .

به سمت من اومد و دستي به سرم كشيد و گفت :

- دخترم كار درستي نكردي البته اين حرفا الان ديگه كارساز نيست .

نفسش و پر صدا بيرون داد و گفت :

- مامان و بابات و به زور خوابونديم . توام امشب استراحت كن . عموت با بابات حسابي حرف زد يكم آروم تر شد . چي بگم والا . خداحافظ .

romangram.com | @romangram_com