#موژان_من_پارت_120
وقتي پا توي خونه گذاشتم انگار تازه تونستم نفس بكشم . دستام سرد سرد بود . لرز بدي به بدنم افتاده بود . بلاتكليف وسط خونه ايستاده بودم . شانس آوردم كه مامان و بابا به خونه ي عمو اينا رفته بودن تا همه با هم از اونجا بيان سمت باغ .
خوب فرار كردم حالا بايد چيكار ميكردم ؟ جواب بقيه رو چي ميدادم ؟ نگاهي به ساعت كردم 3 بود . مطمئنا الان رادمهر از فرارم با خبر شده بود . گوشيم زنگ خورد نگاهي به صفحه اش كردم شماره ي رادمهر بود . جوابي ندادم . دو بار ديگه هم زنگ زد ولي بعد انگار نا اميد شد . وسط پذيرايي يهو نشستم . پاهام جون نداشت ديگه وايسم . هنوزم دير نشده بود ميتونستم به رادمهر بگم كه بياد دنبالم . ولي نه مُوژان محكم باش يه تصميمي گرفتي تا آخرش برو .
سردر گم بودم و غرق اضطراب . فرار كردن كاري نداشت ولي جوابگو بودن به حرفاي مامان و بابا و بقيه كار سختي بود .
توي عوالم خودم سير ميكردم كه صداي زنگ در اومد . نا خود آگاه از جام پريدم . سمت آيفون رفتم از توي آيفون رادمهر و ديدم . كلافه به نظر نمي اومد . مثل هميشه خونسرد بود . يه لحظه وسوسه شدم كه باهاش برم ولي پاهام ياريم نميكرد . انقدر جلوي آيفون وايسادم كه آخر نا اميد شد و رفت .
ساعت 5 بود سوگند مدام روي گوشيم زنگ ميزد ولي من جوابي نميدادم . هنوز همون جا توي پذيرايي نشسته بودم . حتي حوصله ي اينكه برم و لباسام و عوض كنمم نداشتم .
صداي باز شدن در ورودي اومد و بعد از اون سر و صدا . از جام بلند شدم . تازه انگار ترس به جونم افتاد . بابا و پشت سرش مامان و عمو و سوگند و سارا و زن عمو وارد خونه شدن . بابا با ديدن من توي خونه عصباني به سمتم اومد و گفت :
- تو معلومه كجايي؟ اين چه كاري بود كردي ؟ آخه تو چه فكري كردي دختر ؟
عمو بابا رو گرفت و نذاشت بيشتر از اين بهم نزديك بشه و مدام سعي ميكرد آرومش كنم . نگاهم به صورت اشك بار مامان افتاد كه زن عمو سعي ميكرد آرومش كنه . تازه اشكاي منم روي گونه هام جاري شد سوگند به سمتم اومد و دستش و دورم حلقه كرد . مامان گفت :
- اي خدا مگه چيكار كردم كه اينجوري بايد آبروم بره ؟
بابا دوباره عصباني به سمتم اومد :
- جواب بده . ميگم حرف بزن . اين چه كاري بود ؟ هان ؟ ماها همه مسخره ي دست توييم ؟
عمو دوباره بابا رو گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com