#مهمان_زندگی_پارت_82
این حقم نیست این همه تنهایی
وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریدم
این حقم نیست حق منکه یه عمر
با تو بودم اما با تو روز خوش ندیدم
این حقم نیست این همه تنهایی
حلقه ها را سر جايشان گذاشت وپشت پنجره ايستاد و به آسمانی که با ابر تیره ای پوشیده بود خیره شد بارش قطرات تند باران ، آرامشی خاص به روح آزرده اش میداد ،هميشه عاشق هواي باراني بود. ولي اينبار قلبش مملو از غم و غصه اي بود كه دوست داشت ساعتها زير باران راه برود و با تمام وجود اشک بریزد. انگار تنها راهي كه مي توانست اينهمه غصه را از وجودش پاك كند همين راه بود .
با صداي زنگ گوشي همراهش به طرف گوشي اش كه روي میز عسلي بود برگشت ، گوشي را برداشت .
آرتین بود .
-سلام سايه ،خوبي؟
-سلام ،خوبم! تو خوبي ؟
-قبراق و سرحال
-بابا مامان خوبند ؟.
-خوب!.. مثل شيرين و فرهاد........تو چه مي كني؟ .
-تنهائیم و با بارون قسمت مي كنم.
-لحن صدات گرفته! اتفاقی افتاده ؟
-نه نه!... چیزی نیست
-دانشگاه نرفتي ؟
-امروز كلاس نداشتم.
-عاليه .........منم تقريبا كارم تمومه .........ميام با هم بريم بيرون
-كجا؟...........توي اين هواي باروني كجا مي تونيم بريم؟ .
-جاهاي زيادي رو مي شناسم كه توي اين هوای بارونی خيلي قشنگن
-ولي !............
-ولي واما نداره برا يك لحظه هم كه شده از اين قفس لعنتي بيرون بيا !
-باشه ،حرفی نیست
-چند تا طرح دستمه که تا صداي جناب دکتر (آرمین) بلند نشده باید تحويلشون بدم . تحويلشون دادم ميام دنبالت ،فكر كنم ساعت سه اونجا باشم.
-پس منتظرتم.
آرتین خيلي مهربان و با محبت بود .از اينكه اينهمه سطح دركش بالا بود و به او احترام مي گذاشت خوشحال بود .چيزي كه در مورد آرمين حتي يك صدم هم صدق نمی کرد.
لحظاتی از ساعت سه گذشته بود .پالتويي شکلاتی با شلوار لوله مشكي پوشيده و در حالي كه روسريش را در آينه مرتب مي كرد به تلفنش كه در حال زنگ خوردن بود جواب داد
-سايه مياي پائين يا بيام بالا .........
-الان میام !
romangram.com | @romangram_com