#مهمان_زندگی_پارت_81


-نگاهي به ساعتش انداخت و در حالي كه از جا برمي خواست گفت:

-بميري دختر كه كلي از كلاسم با چرنديات تو حروم شد

وسايلش را برداشت و در حالي كه از كنارش رد مي شد گفت:

-يادت نره اگه يك بار ديگه مثل امروز بياي سركلاس ، رات نمي دم

و از دفترش خارج شد

با حرص نفس عمیقی كشيد و بدنبالش بيرون رفت .

************************************************** *************

فصل هشتم

نزديك دو ماه از ازدواجش مي گذشت و تا حدودي توانسته بود با سر نوشت تلخش كنار بيايد.ديگر مي دانست كه بايد صبح را با يك سكوت خفقان آور از خواب بيدار شود و شب با ترسی جانكاه به رختخواب برود .

بعد از آخرين باري كه در مورد كلاسش با آرمين بحث كرده بود، ديگر بر خوردي با او نداشت و مثل همه دانشجوها فقط از راه دور و در دانشگاه او را مي ديد .

آرمين هر شب وقتي او در اتاقش تنها وبی کس كز كرده بود مي آمد و صبح هم وقتي او در خواب ناز بود، بیرون مي رفت و هرگزهم وسط روز به خانه بر نمی گشت. اين زندگي با اين شرايط کسالت بار برايش سخت و طاقت فرسا بود وراهی جزء تحمل نداشت

او دختري شاداب و اجتماعي بود که با اين نحوه زندگي روز به روز افسرده تر مي شد .درون آينه نگاهي به خودش انداخت .زرد و پژمرده شده بود و زیر چشمانش هاله ای از تیرگی توی ذوق میزد

كشو درايورش را باز كرد وحلقهَ ازدواجش را بيرون آورد و نگاهي به آن انداخت، ديگر مهري به نپوشیدنش به او گير نمي داد و با اين مسئله كنار امده بود.اشك در چشمانش حلقه زد و به آهستگی از گوشه چشمش فرو چكيد . حلقه آرمين را هم برداشت حتي يك بار هم سراغش را نگرفته بود وانگار اصلا برایش ارزشی نداشت . با اينكه دختر احساسي و رويايي نبود و به عشق هيچ اعتقادي نداشت ولي براي حلقه حرمت خاصي قائل بود و آن را نماد پيوند دو قلب و روح مي دانست .

لبخند تلخي زدوبه آهنگ "این حقم نیست" احسان خواجه امیری که از لپتاپش پخش می شد گوش سپرد:

با همیم اما این رسیدن نیست

اونکه دنیامه عاشق من نیست

با همیم اما پیش هم سردیم

این یه تسکینه اینکه همدردیم



این حقم نیست این همه تنهایی

وقتی تو اینجایی وقتی میبینی بریدم

این حقم نیست حق منکه یه عمر

با تو بودم اما با تو روز خوش ندیدم

♫♫♫

تو یه شب میری قلب تو دریاست

بر نمیگردی چون دلت اونجاست

خیلی آشوبی خیلی درگیری

خیلی معلومه کهداری میری




romangram.com | @romangram_com