#مهمان_زندگی_پارت_492
-کجا ؟
-خونمون ،همون که گفتی خونه عشقمونه!
-پس قرار .......
کلافه برگه جلو رویش را برداشت وهیجان زده پاره کرد نه یک تکه بلکه هزار تکه انگار که میخواست همه حرصش را سر این برگه ای که از دیروز زندگیش را تبدیل به جهنم کرده بود دربیاورد
-آرمین من نمی تونم ......نمی خوام .....از تو جدا بشم
با حیرت تنها نگاهش کرد ،او هم همین را میخواست ، باید سایه بدون هیچ زور وجبری خود اورا انتخاب میکرد
- من فکر می کردم ،....می تونم !.....می تونم بدون تو زندگی کنم ،اما .....امااشتباه می کردم ......آرمین می خوام تا همیشه کنارت باشم !..حتی اگه دوستم نداشتی باشی!...... حتی حتی اگه تا دیر وقت تنها رهام کنی .......
نجوا کرد:
- خیلی بی انصافی سایه !......نمی بینی به چه روزی افتادم
هیجان زده وبغض الود گفت :
-خواهش می کنم بهم فرصت بده تا خوشبختت کنم
دستهای سردش را در دست گرفت وبا لبخند شیرینی گفت:
-تو رو که داشته باشم خوشبخت ترین مرد روی زمینم
-بذار در کنارت خوشبختی رو حس کنم
-تو همه زندگی منی سایه !....
با تردید ودو دلی گفت :
-پس چرا.!......چرا می خواستی ازم جدا بشی ؟
- چون در کنارم فقط زجر کشیدن و اشک ریختن و تجربه کردی ،می خواستنم به آرامش برسی وخوشبخت بشی
-اما من فقط در کنار تو به آرامش می رسم زندگیم بدون تو سیاهتراز تاریکی شبه ،ترسناکتر ازاون
دستش را نوازش کردو گفت :
- زندگی منم بدون تو یه جهنمه ،یه جهنم واقعی
- منو ببخش آرمین چون بهت شک کردم و فرصت ثابت کردن خودتو ندادم
-اشتباه از من بود !... من باید از اول صادقانه همه چیزو بهت میگفتم تا این روزهای سخت و هر دومون تجربه نمی کردیم
-میخوام هر روز زندگیم در کنارت پر از شیرینی باشه
با نگاهی عاشقانه در چشمان زیبایش خیره شد و گفت :
-بهت قول می دم تک تک ثانیه های این روزای تلخ وسرد وبرات جبران میکنم
در حالی که هنوز دستش را در دست داشت او را از جا بلند کرد وگفت :
-برای رفتن به خونمون باید تا خونه پدرت پیاده روی کنیم چون ماشین اونجا پارک شده
با لبخندی دلپذیرگفت :
-تو که میدونی من عاشق پیاده روی توی بارونم
romangram.com | @romangram_com