#مهمان_زندگی_پارت_491


با صدای پیشخدمت به خود آمد

-خانم چی میل میکنید

-یه لیوان آب ......لطفا خنک باشه

پیشخدمت با گفتن چشم از کنارش دور شد .خدایا چرا داشت خاطرات آنروز را تکرار میکرد چه چیزی را میخواست ثابت کند اینکه قرار زندگیش با آرمین ازاینجا شروع شده ودرهمین جا هم باید خاتمه یابد

خسته بود وآشفته ،ذهن خسته اش تنها یک چیزرا او میخواست !...... آرامش برای همیشه

-سایه !تو اینجایی

دوباره هم اشتباه میشنید چهره وصدای آرمین با همه روح وروانش در هم آمیخته بود واو قادر نبود از ذهن خارجش کند

با قرار گرفتن دستی برشانه اش وحشت زده به طرفش برگشت آرمین بود چشمانش را یکبار بازو بسته کرد .خود خودش بود واواینبارتوهم نزده بود ،درست مثل روز خواستگاری .........

آرمین با لحنی از خشم کنترل شده گفت :

-تو اینجا چه میکنی ؟می دونی چقدر دنبالت گشتم

نگاهش کرد خیره ومستاصل انگار این دیدار آخرش بود

-چرا اینهمه بی ملاحظه ای !

با صدایی که در آن لرزشی محسوس بود آرام نجوا کرد

-متاسفم!

با خشونت وخشم به روی میز خم شد وبه تندی گفت :

-فقط متاسفی ،تو به فکر هیچ کس نیستی ،مامانت داره ازغصه دق میکنه وتو اینجا راحت نشستی ....

چهره ماتم زده ودرهم فرورفته سایه بی اختیارقلبش را به لرزش انداخت واو را وادار به سکوت کرد

کلافه نفس عمیقی کشید وتلفن همراهش را بیرون آورد وسریع شماره ساغر را گرفت .خیلی کوتاه وخلاصه گفت :

-الو ساغر ،به مامانت بگو سایه رو پیدا کردم و نگران نباشه

-......

صندلی را کنار کشید وروی آن نشست وهمزمان گفت :

-آره حالش خوبه !

-........

-باشه حتما ،کاری نداری

با حرص گوشی را به روی میز پرت کرد ونگاه خسته اش در نگاه عسلی به اشک نشسته سایه گره خورد .تنها با نیم نگاهی به این چشمان پریشان به عمق غصه اش پی میبرد . با لحنی ملایم ومهربان اما غصه دار زمزمه کرد

-خودت اصرار داشتی سریعتر جدا بشیم حالا باید یه مدت دیگه صبر کنی

پریشان وبغض الود نالید :

-آرمین بیا برگردیم خونمون ، خیلی خسته ام !.....آشفته ام !.....دلم برای اتاقم تنگ شده ،برای گلدونام همونا که تنها همدم روزای سردم بودن

آرمین بهت زده به او زل زد وبا ناباوری پرسید :


romangram.com | @romangram_com